|
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
|
||
|
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان |
ماجراهای استخر پارسال را روایت می کنم .کوتاه و مختصر برای اینکه تفاوت پسرم را دریابم با ....
تابستان پارسال مارتیا یک دوره اموزشی شنا را شروع کرد با خانم ب که به اختصار خانم مربی می خوانمشان .خانم نازنینی که از بستگان بسیار دور بودند در یک استخر خصوصی . در طبقه زیرین خانه ای که استخر و سونا و جکوزی داشت و البته یک آرایشگاه چیتان پیتان زنانه . ساعتی که مارتیا آموزش می دید از دو تا سه بعدازظهر مخصوص بچه ها بود پسر بچه ها نهایتا 5 ساله و دختره بچه ها 10 ساله بودند نمی دانم یادتان هست که مارتیا در حین اموزش مرتب مریض بود . از عفونت سینوس تا چرک گوش . نهایتا از ده جلسه دوره، 4 یا 5 جلسه را رفت وبعد اقای دکتر پیشنهاد داد دو سه هفته ای اصلا استخر نرود تا بهتر شود . درست روز شنبه یا یکشنبه ای بود که تماس گرفتم با خانم مربی گفت در یک سمینار شرکت کرده و چهارشنبه برویم ادامه کلاس که درست شب چهار شنبه خانم مربی تماس گرفت که: اطلاع داده اند در این استخر دختر و پسر باهم شنا می کنند و دیگر کلاس پسر ها را تعطیل کردند . با کلی دردسر که اینجا نوشتنش صبر ایوب می خواهد با معاون استخر " آ " ( که درواقع بهترین و مجهز ترین استخر اصفهان است )حرف زدم و قرار شد با مشورت با رئیس راهی پیدا کنند که مارتیا بتواند با من برود استخر برای دوره اموزشی . روزی که تماس گرفتم برای بار دهم . خانم معاون فرموند . شما باید خصوصی ثبت نام کنید که هزینه اش 200 هزار تومان بیش از دوره عمومی بود (که با همه این احوال قیمت بسیار مناسب تر از استخر خصوصی بود که مارتیا بصورت نیمه خصوصی آموزش دیده بود .) و با کسی هم در این مورد حرف نزنید و ... و ... و ... و اخر عرایضشان فرموند که یک مایو دخترانه هم تنش کنید . راستش فوری تشکر کردم و خدا حافظی کردم اهل اینکه چانه بزنم نیستم . و نمی توانم پشت تلفن نگاه عاقل اندر سفیهی بیاندازم به خانم مدیر و معاون و همه که اگر غیر قانونی است چرا با مایو دخترانه می شود . چرا باید به تن پسرک 3.5 ساله ای که در اوج شکل گیری سخصیت جنسی است مایو دخترانه بپوشانم چی را بهش یاد بدهم دروغ گفتن از زیر قانون (هر چند مسخره) در رفتن را با کلک را یادش بدهم.
امسال دوباره با خانم مربی صحبت کردم و قرار شد اواسط اردیبهشت با خانم مربی تماس بگیرم چون گفت استخری که مارتیا می رفت اواسط اردیبهشت اب می شود و بعد باید هماهنگی کند وقتی دوباره تماس گرفتم ابراز شرمندگی کرد که مالک استخر با حضور پسرها مخالف است و اگر من بتوانم استخر خصوصی دیگری پیدا کنم و ساعتی کرایه کنم خانم مربی هم می تواند شاگردان پسرش را بیاورد و کلاس تشکیل شود .
خلاصه ماجرا اینکه : من با یاداوری موضوع در ان روزها و تلاش برای پیدا کردن استخر که هنوز بی نتیجه بوده است و صد البته ماجرای ان دیپل**مات ایرانی در برز**یل کلی فکر کردم که تفاوت های پسر من با ان دیپل**مات که گویا 10 سال است کارت عضویت همان استخرمختلط را داشته چیست .؟ شما چه فکری می کنید . به غیر از اینکه من هرگر تا به حال به پسرم یاد نداده ام که تو تفاوت هایی با دختران داری و اگر یاد داده ام نباید به دیگران نگاه کند، در حال لباس پوشیدن فقط به این دلیل است که بدن هر کس حریم خصوصی اش محسوب می شود. بغیر از اینکه پسر من با دیدن حتی شیر اب انچنان ذوق زده می شود که حتی نگاهش و حواسش به مربی هم نبوده و فقط در حال شیطنت است در استخر و اصلا با بچه های دیگر هم بازی نمی کند چه برسد به اینکه بخواهد چشمش به دخترها باشد . پس تفاوت پسر من با اقای دیپل**مات چیست ؟چرا او می تواند با خانم ها در یک استخر شنا کند اماپسرک من از اموزش شنا به دلیل اینکه پدرش دائما در شهر حضور ندارد محروم میشود . چرا پسرک من که با 5 جلسه اموزش می تواند طول استخر را با دست و پای دوچرخه طی کند (انقدرکه علاقمند است به آب و استخر) باید برای همیشه یا اقلا تا زمانی که مطمئن شوم در مقابل هرحادثه ای می تواند از خودش محافظت کند باید از اموزش و شاید حتی قهرمانی محروم شود اما اقای دیپل**مات به هر دلیل می تواند برود استخر مختلط . اگر قانون کشور این است ،چرا یک مقام قانونی کشور به ان پشت پازده و ننگ هم افریده است . باور کنید روزهای بسیاری فکر کردم به موضوع تفاوت ما با قانون گذاران چیست ؟ تفاوت من با اقای دیپل**مات چیست ؟هر چه بیشتر و بیشتر فکر کردم بیشتر و بیشتر روح و جسمم ازار دید و کمتر نتیجه گرفتم .
فقط به یک نتیجه رسیدم تنها تفاوت پسر من با اقای دیپل**مات این بود که پسر من زیر ابی رفتن را هنوز یاد نگرفته است .
آسمان بارانش گرفته است و من امروز خوشحالم . خیلی زیاد . به خاطر باران است ؟نمی دانم . به خاطر دکتر است که رفته ام و می گوید ضربان گوش راستم فقط به دلیل آلرژی است ؟نمی دانم . به خاطر این است صبح همه خانواده ام خبر دار شده اند که من گوشم ضربان دارد و نگران شده اند ؟نمی دانم . به خاطر این است که دارم فصلی نو در زندگی ام باز می کنم ؟نمی دانم . به خاطر این است که امروز مثل اسب عصاری از مرداویج به خیابان دانشگاه بعد به خیابان نظر غربی و از انجا به به خیابان ۲۲ بهمن و بعد به خیابان مرداویج تازاندم تا کلی کار اداری انجام بدهم و توانستم قبل از ۱۲ همه را تمام کنم ؟نمی دانم . شاید برای این است که در ترافیک و .. لایی کشیدم کلی با سرعت غیر مجاز راندم اما هیچ پلیس محسوس و غیر محسوسی من را ندید . ؟نمی دانم . شاید برای این است که فهمیدم فردا نتیجه کار اداری امروزم ۵۰درصد جواب می دهد ؟نمی دانم .شاید هم دیوانه شده ام که انقدر خوشحالم ؟ این را هم نمی دانم . شاید از اثرات اب زاینده رود است که مدتی است جاری است حتی اگر خبر برسد قرار است یکماه دیگر دوباره سد را ببندند . می دانید که در نبود اب اصفهانی ها افسرده می شوند؟ این نتیجه یک تحقیق علمی است . نمی دانستید ؟
خلاصه اینکه من عاشق بارانم . و امروز خوشحالم به یکی از دلایل بالا و یا حتی به هر دلیل بی مزه دیگری .
پست بعدی من را اگر وقت کردم بنویسم بخوانید . عنوانش هست :تفاوت پسر من و ...
پست شماره ۳۴۱ واقعی و قدیمی عنوانش بود مرگ . انگار برای بار اول باید از گیجی بلاگفا تشکر کنم که پستی که در مورد مرگ نوشته بودم را پابلیش نکرد و پست پرید روی هوا . شاید بهتر بود که اصلا این پست را نمی نوشتم . آنهم در وبلاگ پسرک ۴ ساله ای که درک درستی از مرگ ندارد . و امیدوارم که به این زودی ها نفهمد که در این دنیای فانی هیچ هیچ و هیچ چیز واقعی تر و حتمی تر از مرگ وجود ندارد .واقعیتی انکار ناپذیر . دنیا فانی است اما مرگ فنا ناپذیر نیست .عشق تنفر زندگی امید و ... و هر انچه شما تصور کنید ممکن است واقعی نباشند اما واقعیت فقط مرگ است و این برای من دردناک است .
توضیح :در چند روز گذشته مادر بزرگم (مادربزرگ پدری ام ) با واقعیت مرگ در آمیخته است .
اما من هنوز زنده ام ومی خواهم پسرم زندگی کند . می خواهم پسرکم از روزهای زندگی اش لذت ببرد . انسان باشد . مهربان و با گذشت و می خواهم مرد باشد . می خواهم در اینده ای نه چندان دور مفهوم عشق اعتماد تعهد کار و گذشت دوست داشتن و وفاداری را یادش بدهم . می خواهم زندگی اش پر باشد از کار و عشق و امید . می خواهم زندگی کند . انقدر که هیچ واقعیتی نتواند پایه های زندگی اش را سست کند . پس زندگی می کنیم .
بهار را دوست دارم. اردیبهشت را بیشتر . روزهای دل انگیزی است دوباره همه گل های خانه مادری ام گل داده اند . بهار امده و دلبری می کند از هر چه درخت و بوته است . البته اشتباه نشود ان درختچه گل یخ را با همه بی برگی ها با ان گل های کوچکی که تمام حیاط خانه را پر از عطر خوش بهشتی می کنند با هیچ بهاری عوض نمی کنم . عجبا که حالا این درختچه کوچک فقط برگ دارد و نه هیج گلی اما از کنارش که رد می شوم دلم می خواهد به تک تک برگ هایش بوسه بزنم . دوباره درخت های ابشار طلایی گل کرده اند . دوباره درختچه بداق(به ضم ب ) به گل نشسته و ترکیب گل های سفیدش با برگ های سبز تازه رسش دل از کف می رباید . بهار فصل عاشقی است . فصل نو شدن . ( اگرچه من زمستان را بیشتر دوست دارم ). بهار فصل احساس است . فصل دوباره زیستن .
پسرکم خوب است . البته سرماخوردگی دارد . مربی باشگاه خانم م ..از این باشگاه رفته است و من هنوز ۵ جلسه با باشگاه پ قرارداد دارم . نمی دانم باید چکنم . بقیه مربی ها مردند و گمان نمی کنم مارتیا بتواند با ان ها کنار بیاید . یعنی مردها شاید تحمل مارتیا و شیطنت هایش را سر جلسه نداشته باشند . مارتیا هم اصرار دارد حتما برود باشگاه شاید هم بیشتر برای دیدن گرگی . نمی دانم باشگاه بعدی گرگی دیگری دارد .
درمورد انتخاب مهد برای سال اینده دودلم . نمی دانم می توانم دوباره مارتیا را همین مهد کودک ثبت نام کنم . تنها حسن این مهد کودک این بود : رفتار بدی از نطر روانشناسی با بچه ها ندیدم انجام بدهند اما از بقیه نظر ها بسیار ضعیف است و بخصوص تعداد مربی .و مربی خودش هم پنج شنبه ها نمی اید مهد و به همین دلیل برای ما پنج شنبه ها مهد تعطیل است چون مارتیا بدون خاله ب نمی رود سر کلاس . دوباره باید بیوفتم دنبال مهد تازه یا بی خیال همه چیر بشوم تا پیش دبستانی سال ۹۲؟؟؟؟؟
اگر بخواهم دغدغه هایم را بنویسم طوماری خواهد شد . حوصله نوشتن همه چیز را هم ندارم . بروم فعلا به امورات اشپزخانه برسم تا بعد.
دوست عزیز سپنتا من ادرس میل شما را ندارم و کامنت اخر شما حاوی ادرس میل شما نبود . لطفا دوباره برایم بگذارید تا جوابتان را بدهم .
|
چون صراحی رخت در میخانه میباید کشید |
این که گردن میکشی، پیمانه میباید کشید | |
|
کم نهای از لاله، صاف و درد این میخانه را |
با لب خندان به یک پیمانه میباید کشید | |
|
پیش ازان کز سیل گردد دست و پای سعی خشک |
رخت خود بیرون ازین ویرانه میباید کشید | |
|
حرص هیهات است بگشاید کمر در زندگی |
تا نفس چون مورداری، دانه میباید کشید | |
|
عشق از سر رفت بیرون و غرور او نرفت |
ناز مهمان را ز صاحب خانه میباید کشید | |
|
نیست آسایش درین عالم، که بهر خواب تلخ |
منت شیرینی افسانه میباید کشید | |
|
مدتی بار دل مردم شدی صائب، بس است |
پا به دامن بعد ازین مردانه میباید کشید |
خودم هم نمیدونم من چرا اینقدر این ظرف را دوست دارم . منظورم صراحی است . اون قدیم ها یک دونه قدیمی اش را داشتیم تو خانه که سبز رنگ هم بود و روی میز کنار مبل بود بعد از ونجایی که برادرم از مبل ها به عنوان مانع پرش استفاده می کرد یکروز میز کنار مبل را برگرداند و صراحی شکست و حسرتش برای همیشه به دل من موند . اون قدیم ها وقتی دوره های سفالگری را تو دانشکده هنر اصفهان می گذروندم کلی سعی کردم که یک دانه سفالی اش را بسازم . اما موفق نشدم . چون اصلا صراحی را با شیشه می سازند و در اوردن گردن به اون باریکی و البته کمی انحنا دار با گل کار مشکلی است . یک استادی داشتیم که می دید من مدام ظرف هایی درست می کنم که ته گرد و سر دراز دارند می گفت خانم ... شما چرا همش قیف می سازید ؟
صراحی ظرفی است شیشه ای با شکم کاملا گرد و گردن دراز و باریک کمی انحنا دار که لبه گردن گرد نیست و برش اریب دارد . و البته کاربردش در میخانه ها بوده در قدیم .
من عاشق این ظرفم و البته عاشق شیشه گری هم هستم .
اهان شعر مال صائب تبریزی است . و من صائب را هم خیلی دوست دارم .
پ.ن:بعدا تونستم این عکس را پیدا کنم تو اینترنت و اینجا بگذارم .

|
|