تبليغاتX
مارتیا پسر دوست داشتنی ام          
 
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
 
 
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان
 
سلام مادر :

من روز شنبه رفتم سونو گرافی تو را توی دستگاه دیدم اما نتوانستم تپش قلبت را هم ببینم .چون پزشکم گفت دقت زیادی می خواهد و من نمی توانم متوجه بشوم اما تو را برایم اندازه گرفت ۱۴ میلی متر بودی گفت اندازه ات خوبه ؟باورت می شود فقط ۱۴ میلی متر .

برای همین است که می گویم خدا خیلی بزرگ  است برای همین است که می گویم باید به دنیا بیایی و از بزرگی و عظمت  خدا لذت ببری .برای همین است که می گویم دنیا زیبا است .برای همین است که می گویم دوستت دارم برای همین است که می گویم تو هدیه خدایی . برای همین است که تو را با هیچ هدیه ای در دنیا نمی شود مقایسه کرد.

فکر نکنی اگه مدتی برایت چیزی نمی نویسم .به یادت نیستم .نه ! پدرت اینجاست و ما داریم حضوری از وجود تو لذت می بریم .نمی دونی بابا چه ذوقی از اومدنت داره .نمی دونی وقتی بهش گفتم تو یک نی نی ۱۴ میلی متری هستی .سنت هم همان ۸ هفته بود درست مطابق با همین که حدس می زدم و پزشک تاریخ تولدت را هم ۲ آذر ۸۶ معین کرده است . خوشحالیم از داشتنت و تمام سعی ام را می کنم  تا با هم در کنار هم خوشبخت بشویم . دوستت داریم فرزندم .

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 9:16  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

ني ني ناز كوچك ببين چه مامان نازنازي داري حالا فكرش را بكن اگه تو هم مثل مامان ناز نازي باشي من بايد چكار كنم خدا به دادم برسه فكر كنم شما دو تا با هم متحد بشيد و حسابي حال من را بگيريد

باشه طوري نيست من هر دوي شما را خيلي خيلي خيلي ........................ دوست دارم

اميدوارم هميشه سالم و سلامت و شاداب باشيد.

پدر

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 10:46  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
سلام :

امروز خیلی ناراحتی کردی مامان .چرا؟

یاد پارسال و این حالت های انقباض من را خیلی ناراحت می کنه .نکنه تو گلم جایت توی دل مامان خوب نیست . دلم می خواهد محکم و استوار ایستاده باشی و بدونی دنیا انقدر زیبا است وزندگی آنقدر جذاب است که ارزش همه ناراحتی ها را داره .

گل مامان تو الماس زندگی ما می شوی و زندگی مامان و بابا از دیدن پرتو درخشش نور الهی که در وجود تو است  سیراب می شوند . گل مهربون من بیا و زندگی مارا پر از درخشش کن .

با اتفاق امروز دارم به خودم دلداری می دهم و سعی می کنم نترسم .تا شنبه هفته اینده که می خواهم بروم سونو گرافی و ارزو می کنم که تو سالم و سر حال باشی و من به ارامش نسبی برسم .

دعا می کنم ارزو می کنم نذر می کنم به درگاه خدا التماس می کنم و ازش می خواهم تو را برای من نگه داره .می دونم که به وجود تو تو زندگی ما نیاز هست می دونم که پدرت خیلی دوستت داره .می دونم که تو نقطه عطف زندگی ما می شود .

پس محکم و استوار باش و تردید نکن .دنیا جای خوبی است برای تو که یک فرشته کوچولویی . حالا که انتخاب کردی در انتخابت شک نکن .

مادر

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 19:38  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

 سلام :

هر روز و هر روز باهات حرف می زنم و بهت سلام می کنم .می دونم حتما تو هم می دونی چقدر دوستت دارم و برای من عزیزی

خدا

را هر روز بابت داشتم تو شکر می کنم و امیدوارم که تو فرزندی سالم و صالح باشی . چه اهمیت داره که جنسیت تو چی باشه . مهم این است که تو فرزند دلبند مامان و بابا هستی و ما تو را دوست داریم .

راه درازی پیش رو دارم این را روز شمار بالای وبلاگ هر روز و هر روز به من می گوید  و بهم یاد اوری می کنه که مادر شدن خیلی سخت است اما عشق چیزی است که را را اسان می کنه .

برای دیدنت برای در اغوش کشیدنت لحظه شماری می کنم .

مادر
 |+| نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 19:30  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

همه چیز با یک حس شروع می شود و بعد با یک نوار 500 تومانی ادامه پیدا می کنه .با یک خط کمرنگ شروع می شه .آخه حس مادرانه قوی تر از یک نوار و آزمایش عمل می کنه .یک تلفن به پدر که جواب آزمایش خوب بود . و شادی نهفته در کلام پدر .

   خوب که فکر می کنم می بینم  خیلی زود بود که اون ازمایش انجام بشودولی یک حس قوی جواب آزمایش را پررنگ تر کرد .

حالا من بودم  و یک شادی بینهایت که قلب و روحم را دوباره صیقل داده بود .بعد از اون همه غصه و اشک و آه .

یک حس عمیق به یک نقطه .واقعا به چیزی به اندازه یک نقطه تا این حد می توانه یک آدم  را اسیر خودش کنه .آره این حس به من می گه یکبار دیگه به دنیا اومدم یکبار دیگه متولد شدم با یک زندگی که درون من متولد شده .

من حامل یک زندگی و یک قلب تازه ام .

من مفتخر شده ام که یک زندگی تازه در بطن وجو من شکل بگیره .این افتخار بزرگی است .گمان می کنم که اینطور باشه .

من می توانم به یک انسان تازه هویت و زندگی بدهم . خدا در درون من یک روح تازه قرار داده که پاک و بی آلایش و عشق به این موجود تازه که از ماهها و بلکه سالها قبل آمده .

خدا با همه بزرگی و عظمتش باز هم معجزه ای را در درون انسان قرار می ده . جالب است که عشق به فرزند قبل از خودش به وجود می آید .

نمی دونم چطوری و نمیدونم این عشق چیه ولی این را درک می کنم که می گویند تا مادر نشوی نمی فهمی حالا می دونم خدا زن ها را بیش از مردها دوست داره .آخه حس مادر شدن خیلی زیباست .خیلی زیبا .چیزینیست که من بتونم در قالب کلام و کلمه بیان کنم .

با وجود اون سرما خوردگی و حال بد سردرد هم امروز اضافه شده و ضربان زودرس قلب هم گرفته ام که وحشتناک اذیتم می کنه ولی عشق به تو و داشتنت و دیدنت برایم جای تردید نمی گذاره دوبار رفتم دکتر ولی بازهم داروهاایی را که با کلی ملاحظه بهم داده همه را مصرف نکردم مبادا توی این سن حساس 6 هفتگی به تو لطمه ای بزنه .

سخت است اما شیرین برای اینکه در پی امیدی داره . دست پدر هم که از من و تو کوتاه است .امیدوارم قدم پاک تو باعث بشه  خانواده کوچک ما بزودی  کنار هم در شهر زیبای خودمان  دور هم باشه .دوستت داریم کوچولوی دوست داشتنی .

 مادر

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 18:4  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
سلام

من ۸/۱/۱۳۸۶ از پيش تو و مادر رفتم مادر آنروز مريض بود و سرما خورده بود به خاطر تو ني ني كوچولو نمي تونست همه دارو ها را بخوره اما تا امروز كه ۱۲/۱/۸۶ است هنوز حالش خوب نشده تازه بدتر از قبل شده منم كه دورم و نمي تونم كمكش كنم تو هواي مامان را بجاي من هم داشته باش من اينجا هميشه بعد از نماز براي تو و مادر دعا ميكنم . امسال سال نو من و مادر با هم بوديم جاي تو خيلي خالي بود چون هنوز مشخص نشده كه دختر يا پسر هستي نميشد برايت عيدي بگيريم اما مطمئن باش سال ديگه بيشتر از همه عيدي خواهي گرفت همه منتظر تو هستند كوچولوي زيباي دوست داشتني من و مادر خيلي دوست داريم.

پدر

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 14:27  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
فرزندم من تو را به دیده محبت می نگرم 

و جلال  کامت الهی تو را تحسین می کنم .

خدا دوستت دارد و هم اکنون 

عشق الهی در تو و از طریق تو وبرای تو متجلی می شود.

 

برای این سفر که به مشیت الهی و د رکمال نظم الهی صورت می گیرد سپاس می گذارم.

مادر

 |+| نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 10:48  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
سلام .

من و همسرم منتظر تولد یک فرزند هستیم .

حالا اون روز شمار بالای صفحه به من می گوید که راه درازی پیش رو دارم برای به دنیا اومدن و دیدن فرزندم.

که بعضی از اوقات احساس می کنم خارج از تحمل من است .چون اونقدر برای دیدنش بی تاب هستم که نمی دونم این زمان چطور باید بگذره اگرچه عمر خیلی سریع می آید و می رود اما وقتی پای انتظار در میان باشه اونوقت تحمل کردن سخت می شود و روزها کند می گذرند آخه من هم منتظر عزیزی هستم که راحت به دست نیومده .

با تمام وجود دعا می کنیم که کودکی سالم و صالح داشته باشیم و به شکرانه این نعمت هر روز و هر ساعت پروردگار بزرگ را سپاس می گوییم .

مادر

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 9:52  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
 
  بالا