|
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
|
||
|
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان |
اومدم گله کنم حال خوشی ندارم نمی دونم به خاطر هوای پائیز است یا واقعا دچار سرماخوردگی شده ام . حس ندارم گلویم درد می کنه عطسه و آبریزش بینی .![]()
قرص که نمی خورم هیچ جایی هم نمی روم .اصلا نمی خواهم بگویم به خاطر تو است نه اما دستم بسته است .
دوستت دارم با اینحال و روز باز هم دوستت دارم .همیشه پیوسته و ماندگار![]()
خوبی گلم .
امسال هوا خیلی زود خنک شده .شهریور ماه است اما مامان نمی توانه کل درب را باز بگذاره و بخوابه هوا خنکی ملس داره .باید پتو را بکشی روت و حظ ببری.
مامان خوابیده روی پهلوی چپ هوا خیلی خوبه دست ها را هم دراز کرده به همان طرف چپ .پسر طلا تکان می خوره مامان نفس عمیق می کشه خدایا چه حس خوبی
.نی نی بازهم داره شیطونی می کنه اگرچه خواب را از مامان می گیره اما مامان مست مست است .انقدر سرخوش است که حد نداره چه دوران شیرینی است این دوران بارداری اگرچه طولانی است اگرچه انقد رطولانی است تا مادر طعم صبوری را بچشه و برای همیشه اون را تو خاطرش نگه داره آخه مامانها باید صبور باشند .
اما وقتی تو تکان می خو ی مادر غرق در شادی می شه .می توانه ساعتها بشینه و فقط حرکاتت را تماشا کنه .
هیچ کس تا به حال انقدر ه مامان نزدیک نبوده تو اینجایی همین جا زیر پوست مامان .خدایا مامان دوستت داره نی نی را برای مامان نگه دار سالم و صالح .از تو نزدیک تر غیر از خدا هیچ کس نیست مامان .مامان می توانه تو را حس کنه با دست هایش حرکتهای کوچولوت و سکسکه کردن هایت را.
تو در دورن مامان هستی مامان دوستت داره .
اگرچه مامان عادت داره روی دنده راست بخوابه .وقتی بعد از مدتی دنده به دنده می شه تو محکم تر لگد می زنی یعنی مامان !دوست ندارم
. و مامان دوباره بر می گرده .بله درست است مامان باید از الان یاد بگیره که نی نی هر چی بخواهد همان است .
خلاصه دیشب با کارهایت مامان را سرخوش کردی مست مست بود از کارهایت نی نی کوچولو.
نی نی تو زندگی و معناش را برای مامان دگرگون کردی .مامان دوستت داره .![]()
بابا رفته تو هم انگار دلخور شدی ؟دیگه کمتر حرکت می کنی یا شاید از اینکه من همش کنج خانه نشسته ام ناراحت شدی.
چکار کنم حق با تو است عزیزم .بابا که نیست من هم دپرس می شوم . آخه با هر دوی ما حرف می زنه و کلی مامان را دلداری می ده انگار اون فقط حرف من را می فهمه .من که آرامش دارم تو هم شادی و همش ورجه ورجه می کنی دوستت دارم مامان .
سعی می کنم این مشکلی را که پیش اومده فردا حل کنم تا بلکه کمتر احساس ناراحتی کنم و یک ذره احساس مفید بودن بهم دست بده .
باشه مامان تو هم کمکم کن تکان بخور تا مامان قوت قلب بگیره .
وقتي اينجا را براي شروع نوشتن از تو آغاز كردم فقط شش هفته داشتي، باورت مي شه فقط شش هفته بود كه تو توي دل مامان بودي و من فقط و فقط چيزي حدود ۱۲-۱۰ روز ي بود كه از وجود تو اطلاع پيدا كرده بودم .
خدايا، حالا كه اينجا نشسته ام كوچولوم، ماهي من داره توي دلم شنا مي كنه .تو كوچولوي مامان دوست نداري مامان بخوابه آخه جايت تنگ مي شه و مرتب لگد مي زني .پشت كامپيوتر هم دوست نداري من بشينم .فكر كنم اينطوري هم ناراحت مي شوي اما چاره چيه تا ۲ ماه ديگه و تا روزي كه بدنيا بيايي مرتب جايت كوچك و كوچك تر مي شه .بايد تحمل كني .براي بدست آوردن هر چيزي بايد تلاش كرد .پس لگد بزن كوچولو اما بدان اين دنيا خيلي بزرگ است و كلي جا براي تو هست .مثل قلب مامان و بابا كه كلي جا براي تو داره .
دوستت دارم .ماه من
مادر
مامان ما با هم و در کنار هم هفته ۳۰ را هم پشت سر گذاشتیم باورت می شه ما حدود ۳۰ هفته است که با هم هستیم هر روز هر ساعت و هر ثانیه .با هم نفس کشیدیم همخون شدیم خوابیدیم از خواب بیدار شدیم حتی با هم گاهی غصه خوردیم چقدرنزدیک می دونی ۳۰ هفته است که دارم یک زندگی را درون خود و با خود حمل می کنم .
می دونی چقدر شاد بودم اون لحظه ای که فهمیدم خدا تو را بهم داده .اون لحظه ای که صدای قلبت را شنیدم .
می دونی لحظه ایکه تو را در آغوش بگیرم چه احساسی دارم . تو همه وجود من نه تو بخشی از وجود منی که ساعتها و ساعتها با من بودی همین الان داری به بدن مامان ضربه می زنی تو مثل پر زدن پرنده ها زیر دلم پر می زنی داری توی دل مامان شنا می کنی درست احساس می کنم که مثل موج دریا بالا و پائین می روی و من مست و سرشار از این حرکاتت دارم قربان صدقه تو می روم .
شبها نمی خوابم شاید روزها هم قلنبه شدن تو برایم ایجاد درد بکنه اما مامان آنقدر از حرکت و صدای قلبت خوشحال است که هیچ چیز اون را از پا در نمی آورد حتی شب نخوابیدن ها .
حس مادر شدن چیز جالبی است که نمی شه توصیفش کرد .بابا امروز رفت یکهفته خوبی را با هم گذروندیم اگرچه همیشه دچار کمبود وقت می شویم اما فکر می کنم داره کارها روی غلتک می افته .
گاهگاهی سکسکه می کنی و شکم مامان از جا می پره .چه حس خوشایندی داره باردار بودن .با تو بودن و حامل فرشته پاکی مثل پسرم بودن
دوستت دارم مامان خیلی زیاد .از خدا می خواهم سلامت باشی یک دنیا حرف برایت دارم که باهم بزنیم یک دنیا عشق دارم که نثارت کنم و یک دنیا حس خوب مادری که به پایت بریزم .
حالا تو در این هفته حدود ۱۴۰۰ گرم وزن داری .تو پائیز به دنیا می آیی فصلی که مامان خیلی دوست داره فصل زیبا و دل انگیزی است تو مثل خود پائیز زلال و پاکی زیبا و هزار رنگ .مامان قربان اون قدم پائیزی ات بشه .
حالا یک بهانه برای زیبا و زیبا تر شدن پائیز دارم .
خوشحالم که تو را دارم خوشحالم مامانی .
خوبی مامان نمی دونم وقتی این پست را بخوانی کجایی؟ چند سالته؟ و چه احساسی در مورد من و زندگی و ... داری. اما باید بدونی از روز اولی که فهمیدم هستی تا حالا دوستت دارم بی وقفه و خواهم داشت تا ابد .
مامان ما امروز داریم وارد هفته ۳۰ می شویم یعنی حدود ۷۵ درصد راه را با هم و در کنار هم طی کردیم .گاهی سخت گاهی پر از استرس و ترس و گاهی هم پر از شعف و شادی .
روزی که برای اولین بار رفتم سونو گرافی و دکتر با تلاش زیاد توانست قلب کوچولوی تو راببینه . گفت که :خوب قلبش می زنه بعد ازش خواستم من هم ببینم گفت نمی توانی چون من هم با سختی توانستم ببینم .
دفعه بعد وقتی که رفتیم سونو سه بعدی تو ۱۴ هفته .من دست و پای کوچولوت را دیدم دنده ها و ستون فقراتت را و آنقدرناز بودی که من و بابا و مادر بزرگ غرق شادی شدیم من داشتم روی تخت می خندیدم و شادی می کردم .
بار بعدی که دلم برایت یک ذره شده بود و البته دلم می خواست بدونم سلامتی هفته ۲۰رفتم سونو گرافی باز هم تکان می خوردی دلبرانه و اونجا فهمیدم که نی نی من ماهی کوچولویی که تو دلم شنا می کنه یک پسر عسل طلا است و ما باید برایش کلی اسباب بازی های پسرونه بخریم .
دفعه بعد هفته ۲۷ و با گرفتن عکس از نی نی گلم همین هایی که بابایی تو چند تا پست قبل گذاشته ناز بودی خیلی ناز باور کن تا به حال عکس جنین اینقد رقشنگ ندیده بودم با اینکه خیلی کیفیت نداره اما توی دستگاه سونو پیدا بود چقدر نازی .
بعد هر موقع تو تکان می خوردی من هم توی دستگاه می دیدم هم توی دلم احساس می کردم .می بینی چه حس خوبی داشت .
مامان جان می بینی که همش هم ترس و اظطراب نبود .گاهی هم پر از شادی و شور و خوشحالی بوده و هست حالا که سه چهارم را ه را با هم اومدیم صبرم داره تمام می شه آخه تو عزیز دلمی مامان و من آرزو دارم ببینمت .
خوشگل مامان تا روزی که خودت در انتظار یک بچه نباشی نمی توانی بفهمی که من چی می گویم و چه احساسی دارم .
ولی بازهم می گویم تنها احساس واقعی و ماندگار اینجا عشق است .عاشقتم کوچولوی دوست داشتنی .
خدای من دوستت دارم .این هدیه تو به من آنقدر زیبا و دوست داشتنی است که در کلام من حقیر نمی گنجد .
هر بار حرکاتش را در عمق وجودم احساس می کنم چنان شاد مي شوم كه هرگز نبوده ام .
خدايا من اين هديه نيك و كوچولوي دوست داشتني كه هنوز نيامده قلب و روحم را از آن خود كرده به تو مي سپارم تا در پناه خود به سلامت به دنيا ي من پا بگذارد و از بندگان نيك اين روزگار شود .سالم و صالح مهربان و عاشق و عالم
آمين
ماد ر
خوبی .انقدر این روزها از تکان خوردن هایت غرق شادی می شم که حد نداره مامان بزرگ می گوید تا حالا ندیده کسی مثل من انقدر به شکمش نگاه کنه .آخه خیلی ناز تکان می خوری اصلا نمی شه وصفش کرد .انگار توی شکم مامان می خزی و خودت را جمع می کنی و قلنبه می شوی . انگار وقتی دست می کشم روی شکمم تو احساس می کنی هر وقت نوازشت می کنم تکان می خوری .وای که چقدر دوستت دارم .
این روزها کابوس می بینم .همش شبها خواب می بینم که شیر ندارم بهت بدهم و مادر خوبی هم نیستم یعنی نمی توانم شایسته ازت پرستاری کنم .
واقعا نمی دونم چرا ولی این فکرها آزارم می ده .امروز تا اومدن تو ۷۶ روز مانده خیلی زیاد است یعنی برای مادر و انتظار مادری خیلی سخته نه؟
نمی دونم چطوری باید تحمل کرد همش مامان با تقویم داره به روزها نگاه می کنه و هفته ها را میشماره .
فقط سالم باش و نیرومند مامان دیگه هیچی نمی خواهد .البته از اون مواقعی که بالای ۲۰۰ روز مانده بود و من آرزو می کردم که زیر ۱۰۰ باشه خیلی گذشته اما بازهم ۷۶ روز زیاد است دارم کم کم کارها و خریدهای مربوط به تو را انجام می دهم .
خدا کنه من مادر قابلی برای یک فرشته آسمونی باشم .
آمین
مادر
یک حس عجیب دارم .خیلی عجیب دارم به اومدن تو نزدیک می شوم . دارم روزها و لحظه هایی را که به کندی می گذره را می شمارم اما با اینحال حس عجیبی دارم خدایا!!!
نمی دونم چه حسی است اصلا نمی دونم خوب است یا بد .خدایا مادر بودن چه حس غریبی است .گاهی نمی دونم می توانم با تو صمیمی باشم و دوست مثل یک مادر خوب .احساساتت را درک کنم و بتوانم تفاوت آدمهای نسل تو را با خودم تشخیص بدهم .
گاهی نمی دونم آیا بعد از اومدن تو هم باید خانه نشین باشم یا می توانم بروم دنبال اون کارهایی که همیشه آرزویشان را داشتم .اصلا نمی دونم چطور مادری می شوم .زرنگ و مهربان یا سختگیر و دست و پا چلفتی .
نمی دونم برای اولین بار کی می توانم ببینمت .برای اولین بار که ببینمت چه کار می کنم شوق اون لحظه ها داره کلافه ام می کنه .
دیشب ترسیده بودم خوابم نمی برد احساس می کردم که تو داری به دنیا می آیی .نمی دونستم که باید چکار کنم شاید هم وهم و خیال بود اما تو تا خود صبح به مامان لگد زدی .
نمی دونم دست تنها باید چطوری بزرگت کنم .نمی دونم خیلی چیزها شاید از مادر بودن هم خیلی چیزها را نمی دونم .این زندگی از راه دور من و بابا گاهی من را می بره به خیالاتی که شاید چندان هم جالب نیست .
مامان من شیطون بلای مامان :دوستت دارم این تنها حسی است که ازش اطمینان دارم و می دونم که واقعیت است واقعیتی که رد خور نداره و غیر قابل انکار است ..
ولی بازهم می گویم این انتظار داره کلافه ام می کنه .فردا با هم وارد هفته ۲۹ می شویم . داریم می رسیم به روز موعود هرگز یادم نمی ره که چه روزهای پر از دلهره و اظطرابی را گذراندم .هرگز یادم نمی ره .
انگار این هم از شیرینی های مادر شدن است .
گاهی دلم می خواهد زار زار گریه کنم .نمی دونم بازهم تغییرات هورمونی است یا نه ؟
شکمم بزرگ شده امروز که می خواستم بروم بیروم خنده ام گرفته بود .
بابایی ات یکروز بهم یادآوری کرد که من چقدر از اینکه زن حامله بیاید بیرون و تو خیابان راه برود بدم می آمده اما حالا احساس غرور بهم دست می ده .از داشتن تو و از وجود نازنینت .امروز توی آژانس انچنان لگد می زدی که نزدیک بود داد بزنم و آبرویم پیش راننده برود .
ديروز با مامان رفتيم سونوي سه بعدي و كلي ازت عكس و فيلم گرفتيم
تعدادي از عكسها را اينجا قرار مي دهم
عكس شماره يك : پسر خوشگل ما با دستي مقابل صورت

عكس شماره ۲ و ۳ : دو عكس ديگر از پسر ما


|
|