تبليغاتX
مارتیا پسر دوست داشتنی ام          
 
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
 
 
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان
 
امروز می بینم که داری هفت ماهه می شوی وای وقتی که هفت ماهه باردار بودم چقدر دلم در تب و تاب گذر زمان بود و حالا همه وجودم پر از احساس ترس است از زمانی که دارد با تندی می گذرد و من با این که همه لحظه ها را می بلعم و در خود حفظ می کنم اما بازهم زود می گذرد و من احساس می کنم دارم همه زمان را از دست می دهم .

 

مارتیا عشقم عمرم همه وجودم زندگی ام " پسر خوبم "

دارم می بینم که روز به روز پیشرفت می کنی حالا در آستانه پایان هفت ماهگی اتاق پذیرایی را با غلت زدن های پی در پی طی می کنی .من خوشحالم و حیران از اینکه کی و چگونه تو این همه بزرگ شدی که من تا ین حد گیج شده ام .

همه تلاشت را برای چهار دست و پا رفتن آغاز کرده ای می بینم که دستهایت هماهنگ شده اند . پسر نازنیم تو در حال کشف پاها و هماهنگی بین آنها هستی ‚ موفق باشی .

خانه مادر بزرگ حالا جز‌ء علایق تو است .چند روز پیش در حیاط هنگامی که با زبان تو و کودکانه با هم صحبت می کردم و کلاغها را نشانت می دادم (قار قاری اصطلاحی است که برای نشان دادن کلاغها برایت برگذیده ام )ناگهان در کمال ناباوری من کلمه "قار" را به زبان اوردی .و من غرق در شادی شدم و صورت تو غرق در بوسه های من .

گاهی از تو می خواهم من را ببوسی که کاملا آگاهانه و عالی اینکار را می کنی آن هنگام است که شاد می شوم می خندم و فریاد می زنم "من را بوسید"" من را بوسید "و تو را به هوا می اندازم و با هم شادی های وصف ناپذیری را حس می کنیم .

درست مثل زمانی که از تو می خواهم من را صدا بزنی و هنگامی که مامان را به زبان می آوری نمی دانم چگونه خدا را سپاس گویم زبانم قاصر است .کوتاه است‌‌‌‌ ناتوانم اما باز هم هر روز و هر بار خدا را به زبان خودم و با همه ناتوانی و کوتاهی هایم شاکر هستم .

سخنی با دوستان عزیزم ری را:

نوشته بودی دلم تنگ می شود برای ان روزها البته که تنگ می شود و هرگز هم فراموش نمی کنم که روزها و ساعتها خیره به شکم بزرگم نگاه می کردم تا جرکات دلبندم را که بسان موج دریاها بود تماشا کنم .گاه احساس می کردم تن من دریای بیکرانی است برای ماهی کوچولوی دلم .که درآن شنا میکند زیر آبی می رود و گاه هم آسمانی است آبی که پسرک می تواند در آن شبیه پروانه هاپرواز کند .

مادری زیبا است زیبا تر از هر زیبایی

مامان نورای عزیز:

تو که خود فرشته ات را هم اکنون در بغل می گیری می دانی که مادر شدن چقدر زیبا است قبل از بارداری شنیده بودم همه سختی ها برای زن ها است بارداری زایمان و ... .

اما خودم که باردار شدم احساس دیگری داشتم دلم به حال مردها سوخت .حس زیبایی که هیچ مردی قادر به درک آن نیست (مانند همین لگد زدن ها )در دوران بارداری فهمیدم خدا زنان را بیش از مردان دوست دارد بزرگترین نعمت عالم برای زنان است و بس.

و سخنی با پسرم مارتیا :بیش تر از روز پیش و فردا بیش از امروز دوستت دارم . پیشرفت های روز به روز تو مرا غافگیر می کند و مامان گفتن هایت از خود بیخودم می کند خدایا این همان نی نی کوچولوی من است که پارسال (اینجا را بخوانید ) در همین روزها اولین ضربه ها را با پاهای کوچولویش به من زد .حالا حرف می زند و مرا با اسم مادر می خواند .خدایا سپاسگذارم . خدایا برای اشک های پارسال در این روزها و برای خنده های امروز ممنونم .

این تصویر از بالای سر گرفته شده برعکس نیست .

گاهی هنگام خوابیدن پتو را از روی خودش می کشه روی سرش و می خوابه من هم فرصت را غنیمت دانستم و عکس گرفتم از حریم خصوصی خوابش!

(باید بگویم این پست و پست های دیگر در طی چندین مرحله و گاه در طی دوهفته نوشته می شوند و بعد ویرایش می کنم گاه حرف ها و تاریخ ها مطابقت ندارد این از دلایل گرفتاری و مشغله است می دانید بچه نوپا چه معنی دارد ).

امروز که روز ارسال پست است مارتیا هفت ماه را تمام کرده و هفت ماه و دو روزه است.

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 14:45  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
توجه کنید لطفا

تا جایی که ذهنم یاری می کرد دوستای خوبم را لینک کردم لطفا همه دوستایی که من را لینک کردند و من به علت فراموشکاری لینکشان را نیاوردم در همین پست برایم کامنت بگذارید تا دوباره لینک هایم را به روز کنم ممنونم .

 پسر باهوش من عاشق دوربین است

مثل همیشه خندان

پارک و مارتیا

مارتیا مرد کوچک

همین روزها بود منظورم پارسال است .دوم خرداد بود انگار دیروز بود مامانت با اونهم دلهره و اضطراب رفته بود سونو سه بعدی .

خدایا چه دلهره ای داشتم اصلا نمی توانستم نفس بکشم تا اینکه نوبت من شد .وقتی روی تخت دراز کشیده بودم و دکتر داشت تو را نشان می داد دلم می خواست قهقهه بزنم بخصوص وقتی گفت که کوچولوی من سالم است در مورد جنسیتت هیچی نگفت اما من یک مادرم .احساس یک مادر پسرم هیچ وقت بهش دروغ نمی گه. بااینکه همه به مامانت می گفتند دختر داری اما مامانت می گفت احساسش بهش  می گه که تو پسری و همین هم شد پسرم .قند و عسلم مهربونم .تو شدی همدم مامان عشق مامان عمر مامان و امید مامان و همه زندگی مامانت .

روزی هزار بار وقتی تو را در آغوش می گیرم و می بوسم می گم خدایا شکرت حدایا شکرت که مارتیا را به ما دادی این با زبان ساده اما بی ریا تشکر از خدایی است که تو را به ما داده و کلی هم لطف کرده   .

اینجا هم می گویم خدایا شکرت که مارتیا را به ما دادی و مارتیا امروز پیش ما است .

خیلی پسرم ناز شده هر جا می ره همه دلشان برایش غش می ره از بس ناز است و قشنگ حرف می زنه و همه جا را با کارهایش می گذاره روی سرش دختر های جوان رد می شوند می گویند الهی خدایا این را ببین و لپش را می کشند و اسمش را می پرسند .

پسر های جوان که خجالتی تر هستند برایش دست تکان می دهند و می خندند و گاهی برایش ادا در می اورند .

مامانهای بچه دار هم گاهی می آیند و اسمش را می پرسند و قربان صدقه اش می روند .و می گویند که دیدن مارتیا دهنش را آب انداخته است .

با همه خوش اخلاق است این پسر من امروز رفته بودم دکتر رفته تو بغل منشی دکتر  که خانوم پیری است و اون هم عینکش را داده به مارتیا که باهاش بازی کنه

خلاصه که محبوب شهر شده این مارتیای ما داره مامانش ار هم به هوس یکی دیگه می اندازه .

شوخی کردم جدی نگیرید.

 از وقتی بچه بود یک عادت جالبی داشت اون هم این بود که موقع شیر خوردن غرغر می کرد .و عادت داشت که بلوز من یا دستم را بگیره هنوز هم این عادت را داره که موقع شیر خوردن می خواهد دست من را بگیره .از موقعی که خیلی کوچک بود بلوز من برایش خیلی سوژه جالبی بود یعنی اگه من بلوزی می پوشیدم که کمی بیشتر رنگی بود انقدر جلب توجه می کرد که جریان شیر خوردنش را مختل می کرد و هواسش به بلوز بود تا بتواند نقش هایش را توی دست بگیره .بعضی وقت ها خیلی شیطونی میکرد و هنوز هم این طوری است .

کارهایش خیلی بامزه است خیلی زیاد با سایه اش خیلی ذوق می کنه .با همه خوش اخلاق است .

اصلا غریبی نمی کنه .تا به حال نشده که الکی و از سر بد اخلاقی گریه کنه .حتی وقتی از خواب بیدار می شه به محض اینکه بهش سلام کنیم می خنده .خیلی ماه است پر از خوبیهایی که قابل وصف نیست .

عشق خندان مامان

دوستت دارم

حالا می گم این عشق مادری را با هیچ چیز در دنیا عوض نمی کنم نه عشق به فرزندم را که خودم مادر هستم نه عشق به مادرم را که او ن برای من بهترین مادر است .

خدایا باز هم ممنونم

 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 14:41  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
 
  بالا