تبليغاتX
مارتیا پسر دوست داشتنی ام          
 
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
 
 
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان
 
تولد گل پسر من ساده برگزار شد با حدود ۱۸ نفر مهمان .راستش باید به حرف بزرگ تر ها گوش می کردم و ساده تر از این برگزار می کردم چون بچه های کوچک از تولد چیز زیادی نمی دونند و باعث شادی ایشان نمی شود.در ضمن کل برنامه های زندگیشان به هم می خوره و شلوغی زیاد هم ناراحتشان می کنه .  برای تولد ما نهار را انتخاب کردیم چون مارتیا شبها زود خوابش می گیره .و شب هم مراسم عقد دعوت بودیم .

برای پیش غذا سوپ و سالاد سیب زمینی و برای غذای اصلی کباب جوجه کباب و لازانیا و کوفته سبزی و برای دسر هم ژله سالاد فصل و سالاد میوه و کاچی درست کردیم البته کباب از بیرون گرفتیم .

خیلی ناراحت شدم چون رسیدگی به مهمان ها نگذاشت عکس های درست و حسابی بگیرم همان روز هم بابای مارتیا برای من یک لنز هدیه گرفته بود که با اون هم درست نتوانستم کار کنم و عکس ها با کیفیت در نیامد دوربین فیلمبرداری مان هم کار نکرد نمی دونم چرا قسمت نبود.

طرح لباسش کفشدوز بود کیکش را هم کفشدوز سفارش دادم کاغذ کادویی که برای مهمانها (هدیه مارتیا) گرفتم طرح کفشدوز بود جالب اینجا بود که دوتا از مهمان ها برای تزیین بدون اطلاع البته دوتا شکلات کفشدوز به کادوها زده بودند .

انشاالله 120 سال زنده باشی مادرم

کیک تولد هماهنگ با طرح لباس

مارتیا و بچه ها

مارتیا در حال بازی با بچه ها

از دیدن فشفشه ها حسابی شگفت زده شده بود

اینهم پسر مامان که برای خودش مردی شده زیبای نازنین و فهمیم من

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 22:46  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
      

                                     تولدت مبارک

                                     خوش آمدی

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 9:30  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
هرگز و هرگز و هرگز روزهای پایانی انتظار برای به دنیا امدنت را فراموش نخواهم کر .آنهمه شور و هیجان و عشق و شادی را هرگز .آنچه را که و به من دادی با هیچ چیز در دنیا مقایسه نخواهم کرد کوچولوی دوست داشتنی .همه انچه خوبی است در دستان تو  یافتم پاکی صداقت و مهر و لطافت .با تو یکسال عاشقی را تجربه کردم . بوسیدن و بوییدنت به من انرژی و نشاط می دهد .هرگز روز ۲۱ ابان ۸۶ را فراموش نمی کنم .به یاد خواهم داشت که تا صبح نخوابیدم .اگرچه بارداری را دوست داشتم و می دانستم که دلم برایت تنگ خواهد شد دلم برای همه ۹ ماه بارداری دلم برای لگد زدن هایت دلم برای زیر ابی رفتن ها و شنا کردنت هایت دلم برای تکان هایت که دلم را خربزه می کردی تنگ خواهد شد اما بازهم بیصبرانه مشتاق دیدن روی ماهت بودم به همان زیبایی که در سونو سه بعدی دیدم .فرشته سفید رویی که خوابیده بود در بستری آرام و راحت .

فرشته ای که به من نعمت لذت شجاعت و شهامت مادر بودن را هدیه داد .

ممنون از هدیه ات: مارتیا

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 9:47  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
پسرم بی اندازه مهربان و فهیم است تازگی ها کالسکه و گردش رفتن با آن را دوست دارد .اواز می خواند و پاهایش را به علامت شادی در کالسکه اش تکان م یدهد . هر جا لازم بداند به همه اعضای خانواده محبت می کندبا بوسه هایش و سر روی صورت یا پا گذاشتن.

مشغول تدارک مهمانی تولد کوچکی هستیم برایش تا به یادگار بماند از دوران نونهالی .دوستت داریم .

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 23:2  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
کوچولوی شیرین دوست داشتنی من انقدر ناز است که حد نداره .از میوه ها عاشق انار است .مثل مامانش از انار خوردن سیر نمی شه .هر کس انار بخوره و به مارتیا نده با اعتراض مارتیا روبرو می شه .

از نوشیدنیها هم اول شیر مامان و بعد دوغ جالب است نه .شب ها که ماشیر می خوریم حتی اگه لیوان شفاف نباشه می فهمه و ماباید برایش توی یک لیوان دوغ بریزیم و بدهیم بخوره تا اعتراض نکنه .

ببین پس مامان برای خودت مردی شدی و بزرگ شدی و من فقط همین یک شال همین یک سال پیش بودکه داشتم روزها را می شمردم تا به دنیا بیایی.

مارتیا خیلی سخت توی صندلی ماشینش می شینه .اگه من و بابا باهم باشیم تقریبا اصلا نمی شینه اما اگه من تنها باشم شرایط را درک می کنه و کمتر ایراد می گیره .چقدر بزرگ شده کلی فهیم شده و برای خودش استدلال های منطقی داره .وای که چقدر دوستت دارم .

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 22:45  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
چهار روز تا تولد یکسال پسر من مانده .نمی دانم چی بگم از خوشحالی ام که می دانی از دوست داشتنت که می دانی از غرورم بابت داشتنت که می دونی پس چی بگم .از خدا هم که روزی هزار بار تشکر میکنم .

پس بهتر است بگم :مادر بزرگ خوب ممنون از زحمت هایت امروز خیلی مریض بودم و مارد بزرگ زحمت نگه داشتنت را کشید تا من بتوانم استراحت کنم .نمی دونم اگه خانه خودمان بودم چی می شد .مادر خوبم ممنونم .

 |+| نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 21:53  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
پسرک مامان خیلی دوستت دارم  درست مثل روزهای پارسال دل توی دلم نیست . 

چقدر خوشحال بودم چقدر شاد و امیدوار برای به دنیا اومدنت چقدر هیجان زده برای گرفتن دست های کوچکت بزرگ مرد قهرمان .

بهترین و ناب ترین احساس من در یکسال گذشته زمانی بوده که در حال شیر خوردن به محبت و به قدردانی دست هایت را روی بدن و یا دست هایم کشیدی انقدرکف دستهایت نرم و لطیف است که نمی توانم توصیف کنم . وای چه احساس خوبی .چقدرآرامش بخش .

ممنونم پسرم بابت همه اون احساسات خوبی که بابت داشتم تو تجربه کردم که بدون تو هرگز امکان پذیر نبود .تو فرشته ای عزیزکم

مارتیا :با خودم تکرار می کنم چه ضرباهنگ زیبایی.

 |+| نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 17:40  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
پسر من ۵ دندان دارد دوتا پایین و سه تا بالا .دیگه کمتراز یکهفته مانده هیچ وقت اون روزهای آخر یادم نمی ره آخرین بار ی که رفته بودم دکتر تا تولدمارتیا ۶ روز باقی مانده بود .دکتر گفت قرارمان هفته بعد توی بیمارستان بازهم کلی غر زدم مبادا دیربیاید و من دچار استرس بشوم .خدایا دوستت دارم .چه روزهای زیبایی با بارداری ام برای اولین بار و با دلایل محکم فهمیدم خدا زن ها را بیش از مردها دوست داره .خدایا من هم دوستت دارم .

مارتیا مامانی عزیز دلم دوستت دارم خنده ها و قهقهه هایت به من زندگی میده دوستت دارم .تو به من یک زندگی تازه دادی من را لایق مادری دانستی و به دنیای من پا گذاشتی مادری ممنونم

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 22:34  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
هفت روز مانده به شروع عاشقی را حتما بخوانید همه احساسات من در ۹ ماه بارداری در آن جمع شده .

خدایا انقدر دوران شیرینی بود که گاه گمان می کنم با تکرارش مکرر می شود و دیگر آنرا زیبایی را ندارد ونمی دانم شاید هم قند مکرر است و شیرین تر.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 22:20  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
مارتیا پسر کوچولو کلی مستقل شده دیگه می خواهد با قاشق خودش به تنهایی غذا بخوره حتی اگه نتوانه به درستی این کار را انجام بده و بکلی غذا خوردنش مختل بشه .بی نهایت مهربان است .و به خوبی ابراز احساسات میکنه .این خصوصیتش را خیلی دوست دارم .

این روزها در حال برنامه ریزی و تدارک برای جشن تولدش هستم البته تولد انچنان شلوغی نخواهد بود اما چون می خواهم از عذا های تدارک دیده شده نصفش را  خودم تهیه کنم کمی مشکل خواهد بود .

دوست داشتم خودم کیکش را تهیه کنم اما زمان زیادی می بره و می ترسم نتوانم بخوبی از پسش با یک پسر شیطان بربیایم .نشالله سالهای آینده.

پسرکم دوستت دارم عزیزم عاشقت دیوانه وار .مهربونم

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 22:37  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
پسرک مامان قهرمان کوچولو عزیز دلم امروز ۲۰ تا پله خانه مادر بزرگ را با یک پاگرد یک نفس طی کرد. ای کاش همه ما به اندازه این قهرمانان کوچک پشتکار و اعتماد به نفس داشتیم بزگ شدی مرد کوچک .

حالا در استانه تولد مارتیا جوجو ۴ تا دندان داره سه تا بالا یکی پایین .

اگه فرصت داشتید اینجا را هم بخوانید حال و هوای من پارسال همین روز

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 23:6  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
همین پارسال بود انگار دیروز بعدا خودت می فهمی چی می گویم همین  دیروز بود نوشتن شمارش معکوس تولدت را شروع کردم حالا می خوانمش و لذت می برم .

هنوز هم می گویم تو یک انسان منحصر بفردی که با هیچکس قابل مقایسه نیستی و باید متولد می شدی و وجودت برای خلقت الزامی است .گاه باورم نمی شه اینهمه سال را بدون تو سر کرده ام .

کوچولوی دوست داشتنی مامان هنوز وی منحنی 97 درصدی رشد قد و وزن است .

کلمات زیادی را واضح به زبان می آره مثل :مامان. بابا. دد. به به . جیز .تته(تی تیش) .ایا (بیا) .نی نی .نانای و تا حالا چند بار گفته ادیده که من گمان می کنم مامان بزرگش را صدا می زنه که من بهش می گویم مامان جون فریده .

یکی نیست به این مارتیا بگه از قدیم گفتند نردبان پله پله .خانه مادرم نمیگذاشتیم از هال بیاید بیرون  چون بیرون از هال هم پله برای طبقه بالا هست هم برای درب خروجی . قبلا می خواست از پله ها بره پایین و بره تو حیاط امروز که سپرده بودمش به مادر بزگش دیدم ازادش گذاشته تا بره تو پاگرد داشت تند و تند از پله ها می رفت بالا 5 تا پله را یک نفس رفت بالا و پدر بزرگ و مادر بزگ هم می خندیدند و تشویقش می کردند بعد تصمیم گرفت با کمک نرده ها ایستاده بره بالا که دیگه داشت خطرناک می شد و مادر بزرگ مانعش شد .

ابراز احساساتش بینهایت زیادش شد ناگهان فوران می کنه و میره طرف را می بوسه حالا هر کس که می خواهد باشه اقای پلیس پلاستیکی یا پدر بزرگ را که به علت کمر درد خوابیده .آنچنان بوس های محکم و طولنی می ده تا دل طرف را آب کنه .

همچنان در خیابان دلبری میکنه پیر و جوان عاشقش می شوند .حرف زدنش ذوق کردن های بی دلیلش
(البته از نظر ما) همه را به وجد می آره .خدایا حفظ کن این پسرک من را .

خدایا این کوچولو کی اینهمه بزرگ شد که من خواب بودم . می بوسمت. بوت می کنم کاری که پارسال  آرزو داشتم .خدارا شکر می کنم هزار بار ؟نه صد هزار بار ؟نه نمی دونم چند بار با صدای بلند و فریاد. گاهی با صدای سکوتم داد می زنم خدایا شکرت و برای سلامتی همه بچه ها دعا می کنم .

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 23:2  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
 
  بالا