|
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
|
||
|
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان |
روزی بزرگ می شوی و معنی این جملات را خوب درک می کنی .روزی پدر می شوی و می فهمی چرا هم شیرین ترین و هم سخت ترین کار دنیا بزرگ کردن یک کودک است .روزی بزرگ می شوی و می فهمی چرا برای هر چی که سختی بکشی برایت عزیز است .روزی می فهمی چرا پدر ها و مادر ها هر چه زمان گذشت پرورش بچه ها را دقیق تر و با حوصله تر انجام دادند و به نظر مامان اگه دنیا داره روز به روز پیشرفت می کنه و علم با سرعت هر چه تمام تر به جلو می ره همه مدیون نسل هایی است که برای تربیت و تعلیم بچه ها بیشتر تلاش کردند .شاید زمانی بزرگ کردن ۱۰ تا بچه هم کاری دور از توان پدر ها و مادرها نبود .اما زمانیکه پدر و مادرها تصمیم گرفتند دقیق تر و بهتر عمل کنند نسل دانا تر شد و علم با سرعت به جلو تاخت .
می شه یک بچه را بزرگ کرد خیلی ساده و راحت اما خوب بزرگ کردن شرط است .شرط مهمی است .برای اینکه فردا باید از امروز و امروز از دیروز مان بهتر باشه .پس پسرکم تو باید از من و پدر بهتر و پر قدرت تر و داناتر و باهوش تر باشی وگرنه ما باخته ایم .
شاید گاهی به من سخت گذشته شاید گاهی به تو سخت گرفته ام اما کاری را کرده ام که گمان می کنم و ایمان دارم برای تو بهتر خواهد بود .
روزی می آید که می فهمی دنیا با همه سختی ها و تلخی ها شیرین است چیزی که من امروز دیدم .من امروز خودم را دیدمو تو .حس خوبی بود از سطح شیبدار مجتمع کوثر بالا می رفتیم و دست کوچک تو توی دستم بود خودم را تو شیشه های ویترین یک مغازه دیدم .احساس خوشبختی کردم با اینکه سختی های زیادی و بدی های زیادی از ادمها تو سال هشتاد و هفت دیدم اما یک لحظه احساس کردم دیگران چه اهمیتی دارند وقتی من تو را دارم که بهترین نعمت خدایی و بزرگترین نعمت خدا روی زمین .
یادت باشه مادر بزرگ روزی صد بار تو را می بوسه و با صدای بلند می گه :خدایا چه لطفی به ما کردی که مارتیا را به ما دادی .خدایا شکر .روزی صد بار سلامتی و خوشبختی ات را از خدا می خواهد .
من که اعتقاد دارم تو پسر خوش شانسی هستی به هزار و یک دلیل که شاید روزی نوشتم اما عزیزکم باید استفاده کنی از همه شانس های زندگی ات از سلامتی از هوش و دانایی ات از عشق خدا و خانواده به تو .پس یاد نره انتخاب با تو است تصمیم با تو است .یادت باشه تو معمار شالوده زندگی ات هستی .خدا همه مصالح را به تو داده و داره نظاره می کنه که تو چه می کنی .پس عزیزم ما منتظریم .
یک نگاه به عکس پارسال مارتیا ی من بیندازید .پارسال فقط چهار ماه و یک هفته داشت .اما امسال یک سال و چهار ماه و یک هفته داره .پارسال نمی توانست بشینه فقط برای لحظاتی کوتاه با کمک بالشت ها نشست تا ما عکس بگیریم .

سال تحويل امسال بايد ديد چه تفاوت هايي كرده .عكس مي گذارم .
این عکس ها قابل توجه لیلی جان مامان آراز(در مورد خاک بازی )من و بابایی هر دو پشت صحنه ایم .مارتیا تنها نیست .



یک پسر خوابالو که اصرار هم داشته خودش ماکارونی بخوره .

این خرس لااقل چها برابر خودش است .ببینید چطوری کشیده تا درب خانه .


این هم کمک برای شستن ماشین .


وقتی هم که خسته بشه خوب می شینه روی زمین .

اینجا هم که خانه دون دون است به قول خودش و هر کاری بخواهد بکنه می کنه !!!!


اینجا هم افتاده و ملاحظه می کنید که شلوارش گلی است و اصلا همه لباس ها و کفش و جورابش خیس و اصلا هم به دوربین نگاه نکرد تا من یک عکس درست و حسابی بیندازم .همش مشغول شیطنت .



فقط کافی است مداد کلید یا اجسامی از این قبیل را پیدا کنه بعد بره سراغ قفل و لولا و پیچ و هر چیز دیگه .توی این عکس هم سوییچ ماشین را پیدا کرده و داره باهاش یک پیچ را تو خانه دون دون باز می کنه .

سال نو همه مبارک برای همه دعا می کنم تا سالی پر از سلامتی و سرشار از آرزو های تحقق یافته داشته باشند .
ری رای عزیز ئ هاله خوبم ممنون از اس ام اس هایتان .سال نو شما هم مبارک .ری را ببخش گوشی تو صندوق عقب بود و فرصت هم نکردم خودم تماس بگیرم ودر اولین فرصت باهات تماس می گیرم .دوستت دارم امیدوارم سال خوبی داشته باشی و خدا بهترین هار ا برایت رقم بزنه .
مادرم این روزها کار بزرگی انجام داده است که مجالی و محلی برای گفتنش نیست برای انکه خودش هم دوست ندارد از اجرش کاسته شود .جالب این جا است مامان :(مارتیای من با شما هستم )که وقتی من به مادرم گفتم مامان می دانی حالا چقدر دعای خیر پشت سرت می آید مادرم گفت :که برای خودم هیچ نمی خواهم و اروزیش سلامتی و خوشبختی تو بود .
باید بزرگ تر که شدی برایت بگویم از مادرم از مادرت که تو انقدر دوستش داری و او انقدر تو را دوست دارد که مامان خطابش می کنی .مثل پدر بزرگ که انقد رتو را دوست دارد که علیرغم کمر درد همبازی تو می شود و بابا گویان هر جا برود به دنبالش می روی .
پس مامان خوبم ممنون بابت اینکه خوبی می کنی و به من هم یاد می دهی .ممنون از اینکه خدا را دوست داری و به من یاد دادی به شیوه تو خدا را دوست داشته باشم .
این روزهای پایانی سال هشتاد و هفت روزهای خوبی است .اتفاقات خوب و خوشی های مادرم هنگامی که کارش نتیجه داد و اشکی که در چشمانش جمع شد .گفت دیشب برای گرفتن نتیجه امروز تا صبح پلک به هم نزده .خدایا شکر .می دانم تو هم چقد ربندگانت را دوست داری .شکر خدایا .شکر .
و البته بابا شهرام که دیروز و امروز بیمار بود و ما در کنارش نبودیم ببخش تنها بودی ببخش که حتی شام برای خوردن نداشتی با این حال بد .البته بابایی اگه ما کنارت بودیم از دست این جوجوی کوچولو حتی نمی توانستی بخوابی و استراحت کنی .
و نوبتی هم باشد نوبت تشکر از مارتیای مامان است .که پله شانزده ماهگی را با افتخار بالا رفت و یک گام به دوسالگی نزدیک شد .دیروز صبح ساعت شش بیدار شد و شب تا یک ونیم بیدار بود .البته ۹ خوابید اما بین ساعت ده و شانزده تا یازده و چهل و پنج چهار مرتبه بیدار شد و بعد دیگه گریه کرد تا نیم ساعتی و ساعت یک و نیم خوابید .من از شش صبح یکسره تا یک و نیم شب بیدار بودم دیگر هیچ رمقی برای نانا خواندن و دست زدن نداشتم مغزم خالی شده بود اما مارتیا می خواست نانا بخواند .دلیل این گریه ها را نمی دانم .چرا؟؟ خواب بد می بیند یا شاید هم دیگر دوری پدرش کلافه اش کرده .راستی بابا شهرام دیشب پشیمان شدم که گوشی را دادم با تو حرف بزند شاید گریه هایش برای دلتنگی بود .زود بیا که صبر پسرمان لبریز است .
مارتیا مدتی دایره می کشد .دایده کلمه ای که تکرا می کند و دایره می کشد .
مارتیا پازل های ۹ تکه ای را درست سرجایش می چیند و مارتیا بازهم و هنوز هم و تا ابد آیتی است از خوبی مهربانی عقل و دوست داشتنی بودن .:دوستت دارم مامی (به قول خودت )
به جرات مي گويم بين تمام اتفاقات خوب زندگي ام ،بعد از به دنيا اومدن تو اين يكي بسيار دلنشين بود و مرا غرق در تمام زيبايي هاي قابل درك كرد .
تو خانه مادري ام در اتاق هميشگي همراه مامان كه امده تا مراقب مارتيا باشد نشسته ايم .من تصمیم دارم چمدان کیف هایم را زیر و رو کنم تا يك كيف كوله بردارم براي اينكه با مارتيا راحت تر باشم .نشسته بودم، سرگرم بيرون اوردن و باز كردن چمدان كيف ها بودم كه مارتيا از پشت امد و دستانش را را دور گردنم حلقه كرد و سرش را از پشت روي شانه ام گذاشت خدايا اين پسر كوچولوي پارسال است همان كه اين روزها فقط 4و نيم ماه داشت چقدر زود بزرگ شد چقدر خوشحال شدم بغلش كردم بوسيدمش و تازه فهميدم با يك مرد طرفم .با يك مرد كوچك .
این مرد کوچولو بعد از اینکه از خواب بیدار می شود صبح ها :اول بیدار می شه سرش را می گذاره رو صورت مامان مامان را می بوسه بعد سرش را می گذاره روی بالش من و می خوابه و با زیباترین لحن دنیا می گه می می .می می .
سلام به همه دوستاي خوبم به پسرم كه به من يك زندگي بخشيد يك زندگي زيبا .
با كلي تاخير و معذرت خواهي بابت همه خوبيهايتان بايت اينكه نمي توانم به وبلاگهايتان سر بزنم بابت اينكه نمي توانم كامنت بگذارم .شرمنده .به ياد همه شماها هستم و اميدوارم كه حالا كه سال داره تمام مي شه با به ياد اوردن سال گذشته دلتان پر از شادي باشه وكلي برنامه هاي خوب براي سال جديد داشته باشيد بهترين ارزوهاي من براي همه سلامتي است .پس سلامت باشيد و مراقب خودتان .
از پسرم بگم كه بينهايت دانا و عاقل شده شده يك مرد كوچولو كه گاه براي به كرسي نشاندن خواسته هاي تا مرحله زور هم پيش ميره و گاه بايد همه به حرف هايش گوش كنند و مطيعش باشند تا مبادا ناراحت بشه .
مثلا :اگه چيزي را به كسي تعارف كنه و بگه ام(با فتحه براي الف و ميم )يعني بخور نبايد دست رد به سينه اش بزنه و بگه من نمي خواهم .چون با يك مارتياي زورگو روبرو مي شه كه اگه شده بيني طرف را مي گيره مي كشه بالا تا دهانش را باز كنه و به زور اون خوراكي را مي كنه تو دهان طرف مقابل .اصلا هم نمي خواهم و دوست ندارم را قبول نداره بايد روش محترمانه تري براي رد درخواستش پيدا كرد .مثلا خوراكي را گرفت تشكر كرد و تظاهر كرد كه دارم مي خورمش بعد در فرصت مناسب سر به نيستش كرد .
يا اگه قلم و كاغذبياره و بگه ابرو ديگه بايد برايش كشيد اگه بهش بگي نه الان كار دارم دست طرف را مي گيره دفتر را به زور مي گذاره تو دستش و مي گه ابرو.
پسرم كماكان در شناخت حيوانات پيشتاز است شايد باور نكنيد حالا حيوانات نه چندان متداولي مثل جغد و گور خر را هم مي شناسه و مامان جانش گاهي اوقات از تقليد صداي بعضي از اين موجودات عاجز است واقعا نمي دانم زرافه چه صدايي در مي اره براي همين مارتيا هم نمي دانه در عوض ديدم كه زرافه مثل شتر ها دهانش را تكان مي ده و علف مي خوره براي همين اين را بهش ياد دادم. وقتي مي گم مامان زرافه چطوري علف مي خوره انقد ربامزه زبانش را در مي اره و تكان مي ده .در ضمن مثلا پروانه ها كه گمان نمي كنم صدايي داشته باشند بهش گفته ام كه پروانه ها پرواز مي كنند و اواز مي خوانند و مي گويند لا لا ،لا لا لا .
چي بگم ؟؟؟؟؟
در حال حاضر اسب ،گاو ،گوسفند ،بز،شير ،ببر ،گربه ،سگ ،زرافه ،جغد ،فيل،خرس ،كلاغ،گنجشك،پروانه ،الاغ،گورخر،زنبور،قورباغه،ماهي ،ميمون،مرغ و خوك را مي شناسه و مي توانه بگه هر كدام چه صدايي دارند .
بعضي ها مثل اسب ،گربه ،سگ ،زرافه ،گورخر ،فيل ،شير را به انگليسي هم اسمشان را تشخيص مي ده نه اينكه بتوانه خودش نام ببره اما اگه بهش بگوييم CAT كدوم است مي توانه گربه را بهمان نشان بده .
از رنگها اما مي توانه زرد را نام ببره و اگه بهش بگم مامان كدام مداد زرد است مداد زرد را بهم مي ده .
مي توانه دوتا كلمه BABY و MIMI را به انگليسي بخوانه و دارم كلمه گل را بهش ياد مي دهم .
مارتيا مي توانه شكل هاي دايره ،مربع ،مثلث و شش ضلعي را از هم تفكيك كنه و خيلي راحت بدون اينكه اشتباه كنه ميزك ميخ و چكش را بچينه .
اما د ربين تمام دانسته هايش مهارت هاي كلامي اش فوق العاده است .شايد براي خودم هم گاهي باورش سخته كه اين كلمات سخت از دهانش بيرون مي ايد هر چي كه ما تكرار كنيم مثل گورخر .
از ميوه ها انار و موز و اناناس و خيار را دوست داره البته كمپوت اناناس و انقدر قشنگ مي گه اناناس كه دلم مي خواهم هزار بار در روز او را تكرار كنه .
وقتی میداند که نباید به چیزی دست بزنه انگشت سبابه اش را تکان می ده و می گه نه نه.خیلی محکم و قاطع. ولی این "نه" برای دیگران است نه برای خودش!!!!!!!!!!!
در قبال تمام سوالات جواب های واضحی می دهد حتی اگه نداند از چه کلمه ای باید استفاده کنه از تمام دانسته هایش برای رساندن جواب استفاده می کنه .مثلا مامان کو ؟کجا بودی ؟با کی رفته بودی ؟اسباب بازی ات کو؟
اگه جواب سوالی که ازش می پرسیم نه باشه انقدر قشنگ می گه نه که بهمان واجب می شه ۱۰۰ تا ماچ ابدار ازش بکنیم .
وای و واویلا را هم بابایش یادش داده انقدر قشنگ می گه .
هنوز هم مادرم را به اسم ::دون دون:: صدا مي كنه . و به پدرم مي گه بابا .
وجه تسميه دون دون يعني ::مامان جون:: مارتيا قبل از 9 ماهگي مادرم را اين طوري صدا مي كرد و هنوز هم اين اسم براي مادرم حفظ شده .
از حدود هفت ماهگي بود كه با ديدن هر شي ء جالبي مي گفت ايييييييييه .يعني اينو .
بعد از 9 ماهگي از كلمه اينو و اونو استفاده مي كرد كه الان مي توانم بگم اشاره به دور و نزديك را ياد گرفته و تقريبا در تمام موارد از اين و اون در جاي درست خودش استفاده مي كنه
ابر و ماه و دود و گلها را هم مي شناسه و ميدانه كه گل هار ابايد بو كرد و گفت به به .
حالا كه ياد همه كارهايش تو ذهنم مرور مي شه دلم مي سوزه چرا هميشه انقد روقت نداشتم كه هر روز بيايم و ههمه كارهايش جديدش را بنويسم تا تاريخ دقيق همه چيز را بدانم .
ولي راه رفتنش از همه كارهايش دير تر بوداگر چه دو سه قدمي را مي رفت اما هميشه بعد از اون دو سه قدم م ينشست و چهار دست و پا مي شه هر چي هم تشويقش مي كرديم فايده اي نداشت .تا اينكه بالاخره روز 30 بهمن ماه بعد از غروب بلند شده و چندين بار مسير بين مبل و تلويزيون را طي كرد و به ما ياد داد كه نبايد وقتي نمي خواهد كاري را بكنه مجبورش كنيم .
پسر من به طور كامل در سن 15 ماه و يك هفته راه رفت اگر چه مدتها بود (در ماه پاياني يكسالگي ) مي دانستيم مي تواند راه برود اما تشخيص ما اين بود كه مي ترسد .
اما گويي تصميم داشت دل مار ا اب كند .
گاهي مي دانه چه طوري دلم را اب كنه با صداي بلند و كشيده مي گه ::مامي ::و من بوسه بارانش مي كنم .
ديگه مهمترين خبر اينكه شعار پسرم هنوز هم « نه پستانك نه شيشه، شير مامان هميشه » است و با عزمي راسخ اين شعار را تكرار مي كنه هنوز هم شير برايش بهترين و اصلي ترين غذا است و اصلا خيال نداره در استانه پايان 16 ماهگي كمي از شير شب خوردن كم كنه و بگذاره اين مامانش بخوابه براي همين است كه حتي شبها نمي توانم بيايم سر بزنم به وبلاگش و يا شما دوستاي خوبم .
يك كار بامزه ديگه اينكه گاهي جريان شير خوردن را قطع مي كنه سينه را بو مي كنه و مي گويد : به به .اين طوري است كه دلم را برده .
مارتيا به شدت تحت تاثير اتفاقات روزانه است .موردي هست كه مي خواهم با دوستاي خوبم مشورت كنم .مي دانم مارتيا در سني است كه بايد با همسالان معاشرت كنه .در شهركي كه ما زندگي مي كنيم خانواده ها بسيار جوانند و بچه هاي زيادي هست از فرهنگ هاي متفاوتي .خيلي دوست دارم با بچه ها بازي كنه يا بچه ها بيايند خانه ما ولي متاسفانه مشكلي كه وجود داره بد اموزي ها و تحت تاثير قرار گرفتن بچه هااست .مثلا چند وقت پيش خانواده اي از همكارهاي همسرم امدند خانه ما كه دخترشان دو سال و خورده اي داشت و كمي بعد از وارد شدن به خانه بناي ناسازگاري با مارتيا را گذاشت بخصوص بعد از اينكه فهميد مارتيا كوچك تر است و اعتراض كمتري مي كنه .اولا كه اسباب بازي هاي مارتيا را از اتاقش آورد تو هال كه ما نشسته بوديم كه من به مارتيا اجازه اينكار را نمي دهم مي روم خودم توي اتاقش بازي مي كنيم با هم و تا مي توانم اسباب بازي هايش را نمي اوريم از اتاق بيرون من معتقدم همه چيز را از الان ياد مي گيره بايد ياد بگيره كه اتاق خودش براي بازي است .دوم اينكه اون دختر بچه يكبار مارتيا را زد و يكبار هل داد .خشونت اصلا تا به حال در رفتار ما با مارتيا نبوده .مارتيا ناراحت شده همان شب وقتي به خواب رفت من بوسيدمش بادستش زد رو دست من چهار بار بوسيدمش و تا چهار بار اين كار را تكرار كرد .
يكبار ديگه دختر بچه تقريبا چهار ساله اومد .واقعيت اين است كه ما در خانه خودمان ياد گرفتيم هر خانه اي قانوني داره و به هر خانه اي كه وارد شدي به عنوان ميهمان قوانين اون خانه را رعايت كن . در ضمن من ياد گرفتم اتاق خواب و اشپزخانه و بخصوص يخچال جايي نيست كه هر كس سرش را بيندازه پايين و بره توي اونها .
دختر بچه به محض اينكه امد رفت توي اتاق خواب . اصلا مادرش بهش نگفت كه اتاق خواب محل خصوصي است و تو نبايد بروي اونجا .بعد هم يكبار ديگه اتفاقي رفتم ديدم رفته سر كشو ميز ارايش و داره محتوياتش را بازرسي مي كنه . بعد هم رفته بود تو اشپزخانه و بي اجازه خوردني برداشته بود .بعد هم كه روي مبل ها به بالا و پايين پريدن و يك كار ديگه كه اصلا برايم هنوز هم قابل باور نيست .نمي دانم شايد متهمم كنيد كه من وسواسي ام اما بچه ها همه چيز را مي فهمند و ياد مي گيرند نمي توانم بگم خوب مارتيا كوچك است و اشكالي نداره بعد بهش تو ضيح مي دهم . نمي دانم با اين توصيفات كه من تربيت خيلي ها را نمي پسندم بايد چه كرد با چه كسي رفت و امد كرد ؟؟؟ايا بايد بد اموزي را در ازاي بازي با همسالان ناديده گرفت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و يا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
براي من نظراتتان را بنويسيد .خوشحال مي شوم .
اخه مارتيا به شدت تحت تاثير اتفاقات روزانه است و توي خواب هم حرف مي زنه .اگه اتفاقي بيافته مثل همان موردي كه تعريف كردم توي خواي يا حرفش را مي زنه يا واكنش نشان مي ده .
چند روز پيش مادرم بهش ياد داده بود كه وقتي كسي خوابه مي گويند هيس بايد ساكت بود .شب از خواب بيدار شد و گفت دون دون بهش گفتم مامان جون خوابيده گفت :هيش .باورم نيم شد اينقدر سريع مطلب را بگيره و ازش در جاي درست استفاده كنه . اونهم در حالت خواب و بيداري .
مارتيا اهنگ ها را خيلي دوست داره يك سي دي تو ماشين داره كه ما مرتب اون را گوش مي دهيم .اخر هر اهنگي دو يا سه ثانيه اي صامت هست تا اهنگ بعدي شروع بشه به محض اينكه اهنگ تمام بشه يكريز مي گه نا نا ،نا نا .و ما بايد تو همان فرصت بگيم الان نانا شروع مي شه عزيزم .
اگه تو بغل من باشه يا حتي روبرو یم نشسته باشه انگشت هاي شست من را مي گيره و دست هاي من را مي زنه به هم يعني دست بزن و شعر بخوان من هم بايد تا جاي كه جان در بدن دارم دست بزنم و شعر هاي كودكانه بخوانم درست مثل ضبط صوت .
خودش هم اگه ازش بخواهیم و بگوییم مارتیا اواز بخوان شروع می کنه :هاهاهاها ها و آواز می خوانه.
بابا شهرام براي ماشين سوار شدن سه تا قانون وضع كرده قانون اول :بچه بايد توي صندلي خودش بشينه .دوم بايد كمربندش را ببنده و سوم دست به چيزي نزنه .
اجرا شدن قانون دوم و سوم به اولي ربط داره كه اگه مارتيا تو صندلي نشسته باشه كه هيچ اگرنه اگه بغل من باشه انقدر به همه چيز دست مي زنه كه قانون سومي انگار نه انگار وجود داره .
يك كار بامزه اش اينه كه وقتي تو بغل من مي شينه انقدر به همه چيز دست مي زنه و دكمه هاي ضبط و كولر و بخاري و فلاشر و چراغ هاي سقف و سان روف را فشار مي ده كه همه چيز را اباد مي كنه و تنظيم همه چي را به هم مي ريزه .اصلا هم نكن را درك نمي كنه و بابايش هم مي خنده بهش مي گم يك كمي خودت ناراحت نشان بده تا بفهمه كارش بده لااقل حرف نزن بعد بابايي ساكت مي شه و من به مارتيا مي گم ببين كار خوبي نكردي بابا ناراحت شده ببين قيافه اش را ،حرف هم نمي زنه .بعد مارتيا انگشت سبابه اش را تا ته فرو مي بره تو دهنش كمي با قيافه بامزه به بابايش نگاه مي كنه و شايد هم كمي تا قسمتي متاثر مي شه از اينكه مي دانه كار بدي مي كنه ولي باز هم انجام مي داده ولي احتمالا توي دلش مي گه برو ببينيم بابا و د رحالی که هنوز به بابانگاه می کنه انگشتش می ره طرف دکمه ها و دوباره مي افته به جان دكمه ها انوقت است كه ديگه من و بابا اختيار از كف مي دهيم من ماچش مي كنم و بابايي قربان صدقه اش مي ره .اين را مي دانم كار درستي نيست اما اگه مي توانستم اون لحظه فيلم بگيرم و ببينيد چقدر قيافه اش بامزه است .بهم حق مي داديد!!!!!!!!!!!!!!
اگر توی صندلی ماشن نشسته باشه و من و بابا غرق صحبت بشیم و ۵ دقیقه بگذره و یادی ازش نکنیم با همان لحن دوست داشتنی می گه بابا (بابا قربان صدقه می ره ) مامان (مامان قربان صدقه می ره ) و اینکار تکرار می شه اگه مامان و بابا به جای حرف زدن با مارتیا با همدیگر حرف بزنند .
چند روز پيش دقيقا دو ساعت رفتيم نمايشگاه كتاب و مارتيا پيش مامانم ماند .مامانم گفت چند بار اومد دم درب و گفت مامان ،بابا .
راستی موهایش را هم هفته گذشته با رفتن به ارایشگاه کوتاه کرد انقدرماه شده که نگو .
پسرم باغبانی هم می کنه عاشق بیلچه است همین طور جاروی دسته بلند که حیاط را باهاش جارو کنه .البته جارو سه برابر مارتیا طول داره .
یک روز بعدازطهر سپرده بودمش به بابا و می خواست با بابا بره حمام توی اشپزخانه بودم که صدای وجشتنکی اومد و ... .بابا لحظه ای مارتیا را گذاشته بود تا بره تو اتاق مارتیا چیزی برداره که از میز ارایش بالا رفته بود و بابا به موقع رسیده بود و اینه را گرفته بود وگرنه مارتیا با اینه با هم می امدند پایین .البته بماند که قاب ایینه هم شکست اما خداراشکر مارتیا سالم بود و گریه ها ...!!!!!!!حالا هی مامان فدای سرت مامان چیزی نشده و پسرم گریه می کرد .حالا ما پول یک سرویس خواب را باید بدهیم اقا گریه می کنه شاید هم برای جیب بابایش بوده .!!!!!!!!!
گل پسر مامان داره دندان در می آره در حال حاضر ۳ تا دندان پایین و پنج تا هم بالا داره .
با مارتيا همه رنگ هاي زندگي ام رنگ خوشبختي است و زندگي طعم خوش خوشبختي مي دهد .پسر كوچولوي دانا ،عاقل و باهوشم ،دوست داشتني ترين موجود دنيا ،مهربانم دوستت دارم .
مامان افشان .
|
|