تبليغاتX
مارتیا پسر دوست داشتنی ام - پنجاه و سه :شمارش معکوس(نه)                                                                       Lilypie 2nd Birthday Ticker
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان

پائيز هميشه بهترين و زيباترين فصل براي من بوده  وهست .

امسال پائيز برايم معناي ديگه اي داره .انتظار به پايان مي رسه و من تو را با تمام وجود احساس مي كنم البته توي تمام اين مدت تمام حواس من به شدت مشغول درك تو بوده جز حس بينايي .

(كه البته اون هم يكي دوبار خيلي كوتاه و مختصر به مدد علم ممكن شده )

اما حالا وقتي به دنيا بيايي مي توانم تو را با چشم ها ي خودم ببينم  و اشك شوق بريزم . احساس كنم كه  چقد رخدا دوستم داه كه تو را برايم هديه فرستاده و بعد با هم از روزهاي باقيمانده پائيز لذت ببريم .

امسال پائيز از هر سال ديگه زيباتر است چون گل خوش رنگ و بويي به اسم پسرم را كنارم دارم .

امسال پائيز از هر سال ديگه خوشبو تراست چون بوي بهشت را پسرم با خودش به خانه ما اورده .

امسال پائيز از هر سال ديگه لطيف تره چون پوست لطيف پسرم زير دستهاي من لمس مس شوند و من لطافت هديه خدا را با خودم دارم .

امسال صداي پائيز از هر سال ديگه  خوش آواز تر است چون ما بلبل كوچولويي داريم كه تو خانه ما لانه كرده  و با خودش ترانه هاي بهشتي براي ما ارمغان اورده .

امسال پائيز از هر سال طعم بهتري داره چون  لب هاي پسركم  از تمام چشيدني هاي دنيا خوش مزه تر است .

سال ديگه من مي توانم دست هاي كوچولوي تو را بگيرم و با هم كنار رودخانه روي برگ ها ي زرد و نارنجي پائيز قدم بزنيم و من به تو مرغ هاي مهاجر را نشان بدهم و با زبان كودكي به تو ياد بدهم كه مرغ ها از خانه خودشان كه خيلي سرد بوده امدند تو شهر ما و مهمان ما هستند وما رادوست دارند بعد با هم  بنشينيم و به مرغ هاي مهاجر نگاه كنيم  با هم ببينيم چطوري از توي آب ماهي مي گيرند

مي توانيم پاييز ديگه با هم برويم تو حياط خانه ماماني و با هم كلاغ هاي مهاجر را ببينيم با هم دست بزنيم تا كلاغ ها  از روي چنارها و كاج هاي سر به فلك كشيده بپرند و صداي قشنگ بال زدنشان را با هم بشنويم .

مي توانيم بعد از ظهر ها موقع  غروب برويم و با هم ببينيم كه كلاغ ها دسته دسته مي آيند و با حركت هاي عجيبشان روي درخت ها مي نشينند و بلند مي شوند .پسركم و من مي توانم به تو بگم  كه كلاغ ها از سر كار اومدند .اما به نظر من كلاغ ها وقتي صبح ها موقع  گرگ و ميش هوا و بعد از ظهر ها موقع غروب حركتهاي عجيب و غريب از خودشان نشان مي دهند  فقط دارند خدا را تسبيح مي كنند ودلم نمي خواهد بهت بگم از سر كار اومدند .دلم مي خواهد بهت بگم  دارند  با مراسم خاص خودشان از خداوند به خاطر يك روز خوب تشكر ميكنند .

نمي دونم  يك دنيا آرزو برايت داريم هم من و هم بابايي.

 بابا همش باشگاه مي ره  و ميگه  به تو سلام برسونم و بهت بگم مي خواهد تو را باخودش ببره تنيس روي ميز و استخر و ... .

خيلي   دلم مي خواهد روابط خيلي  خيلي خوبي بين تو و بابا برقرار بشه مثل خودم آخه من يك زنم دلم مي خواهد بتوانم برا ي تو كه يك پسر كوچولويي و احساسات متفاوتي نسبت به من داري مامان خوبي باشم.

 فقط از طريق درك احساست متقابل مي توانم مامان خوبي باشم .نه ؟

مامان گل من كلي دوستت دارم انقدر كه به خاطرت  هر كاري خواهم كرد .

دلم مي خواهد شاد باشي خيلي شاد با يك دنياي بچگي پر از خاطره هاي خوب .

حالا هم از خدا مي خواهم همانگونه كه به من لطف كردي و اين هديه گرانبها را به من دادي كمكم كن مادري باشم شايسته

و توانا

ماد ر(9 روز ديگه )

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 23:43  توسط مامان مارتیا: افشان (martia.net)  |