<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>مارتیا پسر دوست داشتنی ام</title>
<link>http://ourbaby.blogfa.com/</link>
<description>مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 22 Nov 2009 01:23:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>165:مارتیا در خواب و سارا در تلاش</title>
<link>http://ourbaby.blogfa.com/post-169.aspx</link>
<description>حالا که دارم این مطالب را می نویسم  ساعت ۴:۴۵ دقیقه صبح اول اذر ماه است .حدود سه ربع ساعت پیش می دیدم که چراغهای بالا و پایین روشن و مرتب تردد هست اول گمان نمیکردم خبری باشه چون برادرم شب ها تا دیر وقت بیدار است .اما بالاخره دیدم انگار رفت و امد ها زیاد شد .حالا خانم برادرم با مادرش و مادرم رفتند بیمارستان گویا سارا در حال به دنیا امدن است .امدم بگم خوشحالم بالاخره داره به دنیا می اید . 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فردا صبح مارتیا خیلی هیجان زده می شود ببینه سارا داره از بیمارستان بر می گرده و به دنیا امده .خدا کنه هر دوسالم باشند .آمین&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; یک عالمه حرف و عکس از تولدش دارم که فکرمی کنم الان فرصتش نیست می ترسم مارتیا بیدار بشه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدا همه فرشته هارا در پناه خودش نگه داره از جمله سارا و مارتیای ما را .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 01:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ourbaby&amp;postid=169</comments>
<dc:creator>ourbaby</dc:creator>
<guid>http://ourbaby.blogfa.com/post-169.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>164:مارتیا و مادر بزرگ </title>
<link>http://ourbaby.blogfa.com/post-168.aspx</link>
<description>دورزو پیش بود داشتم با مارتیا بازی می کردم .وسط بازی بدون مقدمه گفت :
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;می خواهد دلم برا مامان دون تنگ بشه .&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ترا به خدا حرف زدنش را ببینید .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیشب داشتم برایش قصه می گفتم از بس قصه تولد ازم خواسته دیگه &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; height=18&gt;.دیشب به شهرام گفتم بیا رفتیم اصفهان یک کیک با کادو بگیریم دوباره برایش تولد بگیریم تا برای من تنوعی بشه بابا روزی سی بار دارم این قصه را می گویم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد داشتم می خندیدم و به شهرام می گفتم فکرش را بکن وقتی ۵ سالش شد من باید روزی ۵۰بار قصه ۵ تا تولد را از اول تا اخر بگویم که شهرام هم از تصور این اتفاق زد زیر خنده یکباره مارتیا می گوید :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;باشه داری من را اذیت می کنی ؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا تا خیلی خیلی دل پسرکمان و مادربزرگ برای هم تنگ نشده امروز می رویم اصفهان و توی همین چند روز اینده هم &lt;STRONG&gt;سارا&lt;/STRONG&gt; دختر برادرم به دنیا می آید .خدابه خیر بگذراند .تصمیمات جدید مارتیا حکایت از حمام بردن سارا داره  .&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 19 Nov 2009 05:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ourbaby&amp;postid=168</comments>
<dc:creator>ourbaby</dc:creator>
<guid>http://ourbaby.blogfa.com/post-168.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>163:مارتیا و من</title>
<link>http://ourbaby.blogfa.com/post-167.aspx</link>
<description>مارتیا داره تو اتاق بازی (به قول خودش )بازی میکنه من پشت کامپیوتر نشسته ام و دارم وبلاگ می خوانم .نمی فهمم کی اومده ولی وقتی متوجه صدایش می شوم :&lt;STRONG&gt;مامانا چرا جواب من را نمی دهی؟&lt;/STRONG&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انگار یک تلنگر بزرگی من را برمی گردانه به دنیای خانه  .وای خدای من مادر ببخش من را .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا یک مدعی دارم خوبه نه .به نظر من خوبه .درست است سهوا بود و نه عمدا اماخوبه که من را متوجه کرد که زیادی فرو رفتم تو دنیای خودم .یادتان باشه تو این سن حتی اگه دارید با کسی تلفنی حرف می زنید باید صحبتتان را قطع کنید ولو در زمان کوتاه و جواب بچه را بدهید و یا حتی باید تلفن را قطع کنید .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز من و مارتیا با هم نمایش بازی کردیم به درخواست خودش البته نه با اسم و رسم دیدم من را راکون بدجنس خیال کرده و داره باهام به زبان بی زبانی خودش نمایش بازی میکنه من هم ادامه دادم دیدم تمام جملات کتاب را از حفظ است حتی جملاتی که زیاد به نظر با اهمیت نمی امدند .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز من یک شغل خطیر هم داشتم .اون مته های حفاری را دیدید که مثل دریل است .امروز شغل من همانا مته بود تمام اتاق را به صورت فرضی سوراخ کردم و بیل مکانیکی (مارتیا )همه را ریخت تو کامیون تا ببره محل دفن زباله .&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز فهمیدم شعر اقا خرگوشه را هم حفظه .خیلی خوشحال شدم نمی دانم چرا خودش از روی میل نمی خوانه فقط من باید با ترفند از زیر زبانش بکشم بیرون .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیشب دوبار از روی میز عسلی پذیرایی افتاد .اینبار لبش هم خون امد &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Nov 2009 10:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ourbaby&amp;postid=167</comments>
<dc:creator>ourbaby</dc:creator>
<guid>http://ourbaby.blogfa.com/post-167.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>162:مارتیا و روز تولد دوسالگی </title>
<link>http://ourbaby.blogfa.com/post-166.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;زود گذشت نه ؟&lt;/STRONG&gt; همه دل نگرانی های بارداری همه استرس ها و دکتر رفتن ها .همه قرص خودن ها و سر ساعت بیدار شدن ها برای جلوگیری از زایمان زودرس .همه دل درد ها و کمر درد ها . 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;زود گذشت نه ؟&lt;/STRONG&gt; همه شب بیداری ها ؟همه شیر خوردن هایت ساعت به ساعت  که نه ۱۵ دقیقه یکبار تا خود صبح ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;زود گذشت نه ؟&lt;/STRONG&gt; واکسن زدن ها تب کردن هایت تا صبح ناله های تو وقتی بغلم بودی ؟ بازهم واکسن دوماه بعد د.وباره تب خدایا !!!!کاش می شد کاش می شد اصلا بهت واکسن نزنم . &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; height=18&gt;هر بار این فکر وسوسه ام می کرد زود گذشت نه ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;زود گذشت نه ؟&lt;/STRONG&gt; همان دو سه بار بیماری ویروسی را می گویم . اون روزئولا اینفانتوم لعنتی .همان که اشک من را در اورد .همان که سه روز تا تشخیص قطعی اش با هیچ تب بری تبت پایین نیامد .همان که شب اخر وادارم کرد در مقابل نگاه ملتمسانه ات لختت کنم و با شیر اب دستشوئی بشورمت .همان وقت که گریه می کردی و با نگاهت ازم می پرسیدی چرا ازارم می دهی مامان ؟فکر کردم دوستم داری .و من قلبم را چیزی چنگ می زد اما مجبور بودم تنها راهم بود یکربع بود که تب بر مصرف کرده بودی اما تبت  بازهم بالاتر رفته بود .وحشت داشتم از تشنج مامان .وحشت داشتم . یا اون بار اولی که سرماخوردی یادت نمی اید یادت هست ؟نه !وقتی سرفه می کردی هر بار هربار من گریه می کردم با مادرم تنها بودنم و بابات اکثر مواقع نبود هر بار گریه می کردی من اشک می ریختم یادم است چشمت قی کرده بود و من نصفه شب دیدم از قی باز نمی شد .نمی دانستم اون بار که از علائم بیماری های باکتریایی است .بعد فهمیدم . اما دیدن تو تو اون وضع باعث شد همه سرم داغ بشه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;زود گذشت نه ؟&lt;/STRONG&gt; تلاش تو برای حرف زدن .قبل از ۸ ماهگی .همان وقت که سعی می کردی اسم مامان جون را از ته حلق و بدون باز کردن دهان ادا کنی .همه خنده اشان می گرفت تو بدون اینکه دهانت راباز کنی می گفتی دون دون .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt; پوشکت می کردم روزی ۱۰بار و شاید بیشتر پاهایت را می شستم در تمام مدت دوسال هیچ وقت تو را پوشک نکردیم مگر اینکه پاهایت ر ا با یک روغن و یا کرم مخصوص و یا وازلین چرب نکرده باشیم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;زود گذشت نه ؟&lt;/STRONG&gt; خودم را به یاد می آورم که قبل از یکسالگی همیشه یا توی بغلم شیر می خوردی یا داشتم می شستمت و پوشکت می کردم و چرب می کردم و داروی تقویتی می دادم .همیشه داشتم می دویم همیشه عرق به پیشانی ام نشسته بود .همیشه ضعف داشتم . همیشه به خاطر شیر دادن زیاد تشنه بودم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;  خیلی زود نه ؟&lt;/STRONG&gt; یادت می اید خدا راشکر که یادت نمی اید .همان بار که پایت شکست .خداراشکر که یادت نیست بابت شکستن پایت چقد رگریه  کردی .خداراشکر که یادت نیست برای گچ گرفتن و باز کردن گچ چقدر گریه کردی و خداراشکر که یادت نیست که با پای شکسته با سختی می دویدی !!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;زود گذشت نه ؟&lt;/STRONG&gt; خیلی زود گذشت مامان دوسال را می گویم .دوسال به مامان چسبیده بودی زود گذشت نه ؟همان ۲۲ ماه و ۲۱ روز شیر خوردن را می گویم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;زود گذشت نه ؟&lt;/STRONG&gt; خیلی زود . خوابیدن یادم رفته بود دگه این اواخر شیر خوردن تو خوابیدن یادم رفته بود .خوابم می امد اما دیگه انگا رنمی دانستم چطوری باید خوابید .وقتی تو استراحت می کردی من خوابم می امد و هر چی مامان جون اصرار می کرد می گفتم دیگه نمی توانم بخوابم .زود گذشت فکر می کردم دیگه نمی توانم بخوابم اما اینهم زود گذشت .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;همه چیز زود گذشت نه ؟&lt;/STRONG&gt; دوسال دوسال پیش روز سه شنبه چقدر زود گذشت ۲۲ ابان بود یادم هست یادم می ماند برای ابد تا روزی که زنده ام ساعت ۹ صبح را یادم هست .زود گذشت اونروز و همه دردها و سختی های زایمان گذشت .زود گذشت ساعت ۶.۵ شب دوسال پیش من روی تخت بیمارستان سینا بودم و برای شیر نخوردنت غصه می خوردم .حالا امسال ساعت ۶.۵ تو از میز اشپزخانه بالا فتی و از روی میز می افتی و گریه میکنی و مامان قلبش برا ی لحظاتی می ایسته .اما اینهم گذشت .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;زود گذشت&lt;/STRONG&gt; .دوسال پیش در ساعت ۸ شب من به حال التماس برای شیر خوردن بودم حالا نشسته ام پشت درب حمام تا تو بیایی بیرون شیر اب که بسته می شود صدایت را می شنوم که به بابا شهرام می گویی :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به مامانا می گویم خودم را شستم   مثل گل شدم .&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به این زودی دوسال شد .اگه کسی دوسال پیش به من این حرف ها را می زد می گفتم خواب و خیال است .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;زود گذشت .&lt;/STRONG&gt;  خیلی زود .گمان می کردم راه درازی است .بود. نبود؟ گمان میکردم راه دشواریه ؟بود. نبود مامان ؟راه سخت و دشواری بود اما پیمودنش من را به سر انجامی رساند که بالندگی تو و پیشرفت تو و رشد تو بود .رسیدن به یک مارتیای دوست داشتنی بود مهربان و خوش اخلاق باهوش و دانا و توانمند و صادق .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;زود گذشت مامان نه ؟&lt;/STRONG&gt; مارتیای من دوسال زود گذشت .حالا فردا برای ما سال سوم شروع می شه سال سوم با تو بودن. خوب بود می شد تاریخ زندگی امان مبداش تولد تو باشه نه .فردا شروع سومین سال تولد تو است و برای ما شروع سومین سال عاشقی .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;زود گذشت نه ؟&lt;/STRONG&gt; سخت و دشوار و اما شیرین مثل بالا رفتن از کوه نفست می گیره تا برسی اما وقتی رسیدی و هوای پاک را تنفس کردی اصلا همه اون نفس گیری ها یادت می ره .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه از خود گذشتن ها .همه بیخوابی ها .همه خستگی ها .همه عرق ریختن ها و ... چه ارزشی داره وقتی به من می گویی مامانا خیلی دوستت دارم .یا وقتی محکم من را می بوسی .چه اهمیتی داشت نتیجه تو بودی مارتیا تو که اندازه همه داشته ها  و نداشته هایم دوستت دارم و حالا شدی یک انگیزه و یک دلیل برای بقا و تلاش و زندگی ما .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منتی نیست هیچ وقت نیست من کاری را کردم که بدون منت از دیگری دریافت کرده بودم همان کارها که مادرم شاید هم بیشتر برای من کرده بود .وظیفه ام بود وظیفه مادری می شد کمتر و بیشتر هم باشد اما ببخش اگر کم بود در حد بضاعتم بود .درحد توانم خوب انجام دادم ومابقی قضاوت باشد برای تو و خدای تو .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوستت داریم تولدت مبارک .روزی شاید نه چندان دور نوشته هایم را بخوانی اما تا پدر نشده ای نمی دانی چه حسی داشتم وقت نوشتن این حرف ها برای تو .مثل همیشه دوستت دارم تا زمانی که زنده باشم . دعایم سلامتی تو و مادرم و شایسته خوبیهای این دو عزیز بودن است .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو چند تا پست قبلی نوشتم که ما برای مارتیا زودتر تولد گرفتیم .عکس ها روی کامپیوتر اصفهان است رفتم می گذارم التبه یکی اش را گذاشته بودم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز برایش خودم کیک درست کردم با جچند تا کتاب بهش هدیه بدهیم که تولد خشک و خالی نباشه وقتی بیدار شد شکلات کیک را داده بودم اما مگه گذاشت تزیینش کنم مرتب گفت من کیک تولد می خواهم .منم هول هولگی با خامه معمولی یک چیزکی درست کردم .فقط قاشقش را زد تو شکلات کیک و یک ذره اش را خورد اما دریغ از یک ته کیک .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://cda.ir/images/martia/post162/1.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مارتیای پاییزی در خانه مادر بزرگ .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://cda.ir/images/martia/post162/2.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این هم مارتیا به قول خودش د رخانه مامانا .بعد از باغبانی ئر حال تاب سواری .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://cda.ir/images/martia/post162/3.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این بابا شهرام از پسر من کار می کشه ببنید قبل از حمام رفتن داره دستشویی حمام را می شوره !!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://cda.ir/images/martia/post162/4.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این نقاشی را یکماهی هست چسباندم به اول تقویمم مارتیا کشیده .خودش می گوید جوجو است .درست است ایرادات زیادی داره اما فکر کنم برای سن مارتیا عالی است .&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://cda.ir/images/martia/post162/5.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داره از دست مامانش فرار می کنه تا ازش عکس نگیره .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://cda.ir/images/martia/post162/6.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دختر دارها فکر نکنید اینکارها فقط مال دختر هاست پسر من هم بلده موهایش را براشینگ کنه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://cda.ir/images/martia/post162/7.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باید ازش بخواهم کم کم برای من هم سشوار بکشه &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://cda.ir/images/martia/post162/8.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می ره کفش های من را می اره و می گه می خواهم برم تردبیل !!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://cda.ir/images/martia/post162/9.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر وقت من پای کامپیوتر باشم م یخواهد با کامپیوترکار کنه می اید ماوس را از دست من می گیره و میگوید :بگذار من یک کمی کا رکنم .&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://cda.ir/images/martia/post162/10.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این هم کیک با عجله تزیین شده &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://cda.ir/images/martia/post162/11.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی مارتیا دست کرد تویش شبیه کاراکترهای جتنایی فیلم ها شده .&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://cda.ir/images/martia/post162/12.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون قاشق دست گرفتنش با دست چپ خیلی باحال است .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://cda.ir/images/martia/post162/13.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این هم مارتیا که محو فیلم شده البته از معدود دفعاتی بود که این طوری جذب تلویزیون شده بود .فیلم جالبی هم نبود .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 13 Nov 2009 11:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ourbaby&amp;postid=166</comments>
<dc:creator>ourbaby</dc:creator>
<guid>http://ourbaby.blogfa.com/post-166.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>161: مارتیا و آغازی برای دوسالگی 1</title>
<link>http://ourbaby.blogfa.com/post-165.aspx</link>
<description>فردا روز تولد تو است .خدایا به یاد دارم شب قبل تاخود صبح نخوابیدم و پلک به هم نزدم .منتظر بودم منتظر این معجزه خدا که ۹ ماه د ردرونم و با من زندگی کرده بود .بارها پرسیده بودم از خودم که تو چه شکلی هستی؟ بارها از خودم پرسیده بودم :من مادر لایقی خواهم بود ؟.بارها پرسیده بودم چه بکنم تا ازا بدنیا امدنت راضی و خشنود باشی ؟.بارها پرسیده بودم  بارها وبارها .
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا می دانم و خوب می دانم که تو یک فرشته بودی پاک و معصوم .از وقتی دیدمت حتی لحظه  ای دچار تردید نشدم .هرگز اجازه ندام ضعف بیحالی و سستی بعد از زایمان و ان حالت افسردگی کذایی بعداز زایمان کوچکترین خللی در عشق من به تو بوجود بیاورد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من شاید یک مادر ایده ال نباشم اما مادر بدی هم نبودم همه سعی و تلاشم را کردم تا به نحو احسن از تو نگهاداری کنم همه سعی ام را می کنم  همه دانش اندک و بضاعت ناچیزیم را به کار می گیرم تا بهترین ها را برایت بوجود بیاورم .خوشحالم که بهترین مادری هستم که می توانستم باشم و البته می خواهم بازهم همه سعی ام را بکنم تا چیزی باشم فراتر از توانم و امیدوارم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مارتیا برای خواب همیشه مقاومت می کند امروز ساعت ۲ بعد از ظهر سعی کردم بخوابانمش در حالیکه چشم هایش را بزرو باز نگه می داشت و گاهی از زور خستگی پلک هایش روی هم می افتاد می گوید :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;من خیلی قوی ام .&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من :بله عزیزم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;من می توانم موتور آب مکینه را روشن کنم .&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;من می توانم ماشین حفاری را روشن کنم .&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;می توام بزنم توی برق .اما با انبردست .دست نمی زنم چون خطرکانه .&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; height=18&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و دوباره پلک هایش بسته می  شد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از روزی که امدیم خانه برای استقبال از ما دارند کوچه هارا می کنند و البته مرتبا صدای بیل و کلنگ و اون ماشین حفاری می اید از ساعت ۷ صبح . به مدد همسایه های فهیم هم هر وقت بین روز کارگرها استراحت می کنند صدای بوق ماشین و جیغ و داد بچه های همسایه می اید دیروز مارتیا را دوبار خواباندم و هر دوبار با الطاف همسایه پشتی از خواب پرید .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاش می شد بروم یک چیزی بگم بهشان ولی فکر میکنم اگر قرار بود بفهمند ساعت ۳ بعد ازظهر بچه اشان را تو حیاط ول نمی کردند تا جیغ بزنه و مرد محترمشان هم بوق ماشینش را به صدا در نمی اورد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می دانید اصولا ادم های اینجا زمان را گم کردند صب ها تا ساعت ۱۲ و یک می خوابند و بعداز یک بیدارند و ساعت خوشی اشان شروع می شود ما که صبح زود بیدار می شویم و می خواهیم موقع بیداری اونها بخوابیم دچار مشکل می شویم .یا ما اشتباهیم یا اونها ؟&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/31.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مارتیا امروز اصرا داشت بره حیاط یک کلاه البته از سرش بزگ بود گذاشتم سرش چون افتاب بود و رفت توی حیاط که کارگرهایی را ببینه که کوچه را می کنند .از پشت نرده های خانه .چند بار رفتم سر زدم دفعه اخر که رفتم دیدم نیست با اینکه درهای خانه قفل است وحشت برم داشت پریدم تو حیاط دیدم پشت خانه است مارتیای گل رفته دست کش های باغبانی بابادا  را دستش کرده و با بیل خودش باغچه را می کند .&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد ازم خواست تاب سواری کنه گذاشتم روی تاب و داشتیم باهم صحبت می کردیم .در راستای شبیه سازی و خیال پردازی هایش به من می گوید : &lt;STRONG&gt;مامانا تو شتری؟؟؟؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صدایم را عوض میکنم و با اجازه لب هایم را هم مثل شتر و می گویم بله من شترم ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مارتیا می گوید :&lt;STRONG&gt;نی نی ات کجاست ؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می گویم :توی دلم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مارتیا می گوید: &lt;STRONG&gt;چی می خوری ؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می گویم .علف می خورم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و مارتیا :&lt;STRONG&gt;علف &lt;/STRONG&gt;بخور &lt;STRONG&gt;علف بخور .(&lt;/STRONG&gt;به صورت امری )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اومدیم توی خانه .می گوید تو شتری من گاوم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک لحظه به فکر فرو می روم چی بگویم اگه این حرف را جایی بزنه مبادا کسی گمان کنه که ما این حرف ها را زدیم که یاد گرفته .بعد بی خیال می شوم و می گویم عشق مارتیا  این است که خودش را جای اقا پیرمرد مزرعه دار و یا راننده ماشین حفاری و یا حتی گاو جا بزنه و در موردشان با هم حرف بزنیم .پس بیخیال همه فکر ها می شوم و با هم شتر بازی گاو بازی می کنیم .&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از وقتی فهمیدم مهارتهای کلامی می توانند قسمتی از هوش بالا باشند فکر می کنم که برای مارتیا با این درجه از مهارت های کلامی باید کاری بکنم . راستش خودم هم تا به حال بچه دوساله ای را ندیده بودم که شعر بخوانه از خودش داستان بگوید و تمام کلماتی که بزرگ تر ها استفاده می کنند را تکرا کنه و معانی انها را بدانه برای بچه ها در سن مارتیا دانستن معنای مکینه اب و ماشین حفاری و ... کم نیست با تعاریفی که از تعداد کلمات به کار برده در بچه ها هست مارتیا باید حدود ۵ ساله ها کلمه بلد باشه و این مهارت را نه در دوسالگی بلکه حدود ۴ ماه بیشتر است که داره . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ممنون می شوم کتاب هایی را به من معرفی کنید و یا حتی دکترهای روانشناسی را که بتوانم با اونها در مورد مارتیا  صحبت کنم .راستش گمان می کنم باید اموزش را شروع کنم برایش اما دلم می خواست این اموزش در محل های عمومی باشه که در حال حاضر اصلا و ابدا با این شیوع انفولانزای انسانی و غیر انسانی حاضر نیستم بگذارمش مهد کودک و یا هر کلاس دیگه ای .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بارها تا حالا برنامه ریزی کردیم با بابایی برویم خرید کتاب و یک گشت سر فرصت بزنیم اما تا به حال فرصت نشده البته بدون منبع م نیستم اما دلم کتاب های بیشتری می خواهد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در جست و جو در یک کتاب فروشی کودکانه برای مارتیا یک کتاب در مورد داستان های کودکانه پیدا کردم  که دیدم را نسبت به داستان ها عوض کرده اما باید بیشتر بدانم و بیشتر برای &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;مارتیا &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که هدیه و نعمتی است از طرف خداوند و دنیایی را برایمان ساخته ماورای همه تصورات قبلی امان .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و در اخر بگویم امروز بعد ازظهر داشتم به مارتیا غذا می دادم بابایی که اومد سریع شروع کردیم به جمع و جور کردن وسائل نسکافه . قرار بود با یک از دوستانمان برویم باغ شهرک و ساعتی روی نیمکت ها بنشینیم و حرف بزنیم .کاسه ماست هنوز روی مبل بود و من خبر نداشتم .چند دقیقه ای بود صدای مارتیا نمی امد .صدایش زدیم تا بفهمیم کجاست امد اشپزخانه چند دقیقه بعد من رفتم نشیمن و دیدم ماست ها مالیده روی مبل که البته مشکی هم هست . خنده ام گرفته بود اما هیچ چیز نگفتم صدا زدم شهرام تو نمیدانی این مبل چرا اینجوری شده  و ماست ها ریخته روی مبل ؟&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/40.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مارتیا دوان دوان می اید طرف نشیمن و می گوید :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;فکر کنم من ریختم&lt;/STRONG&gt; &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; height=18&gt;&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; height=18&gt;&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصلا نمی توانم در چنین مواردی باهاش برخورد تند بکنم نمی دانم تا چه حد اغماض درست است البته نمی خندم و بوسش هم نمی  کنم خودم را خیلی کنترل می کنم .اما بهش تذکر می دهم که مبل کثیف شده و خانه حالا زشت می شه  و باید مامان تمیزش کنه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بیشتر از همه چیز روراستی و صداقت را ازش یاد می گیرم .&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; height=18&gt;&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; height=18&gt;&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 20:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ourbaby&amp;postid=165</comments>
<dc:creator>ourbaby</dc:creator>
<guid>http://ourbaby.blogfa.com/post-165.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>160:مارتیا و آغازی برای دوسالگی 2</title>
<link>http://ourbaby.blogfa.com/post-164.aspx</link>
<description>صبح روز ه شنبه ساعت ۵ بیدار شدیم .تقریبا تمام وسائلمان را بسته بودیم .پروازمان به جم بود .حسن پروازهای جم این است که یکساعت پرواز است و بعد تا ۲۰ دقیقه الی ۳۰ دقیقه بعد خانه هستیم چون فرودگاه بهمان نزدیک است و این زمان تلف شده هم به خاطر این است که چمدان ها برسند .اما در پروازهای عسلویه پروازها عمدتا از شرکت های معتبر تری هستند اما تا رسیدن به خانه لااقل دوساعتی معطل می شویم .ما بیشتر از فرودگاه جم استفاده می کنیم .چون برای مارتیا راحت تر است .و البته پروازهای جم چارتر شرکت ما نیست &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; height=18&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ترجیح دادیم تا یکربع قبل از رفتن مارتیا را بیدار نکنیم .من و مادر و شهرام نشسته بودیم لبه تخت و نگاهش می کردیم .مادرم که عاشقانه نگاهش می کرد .مادرتیا هم در خواب جواب عشقش را می داد .داشت خواب می دید و توی خواب می  گفت :&lt;STRONG&gt;مامان دون ساندویچت&lt;/STRONG&gt; &lt;STRONG&gt;راخوردی ؟؟؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی بهش لباس پوشاندیم بیدار شد و از اینکه داریم می رویم فرودگاه خوشحال بود .اما دست مادرم را گرفت و گفت :مامان دون بیا برویم برای همین  به مامان خوبم گفتیم برای بدرقه ما نیاید توی حیاط .&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصولا هواپیما رادوست داره وبرایش جذاب است و مرتب از جزییات سوال می کند .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چون ممکن بود مارتیا گریه کنه .بعد از این هم که رسیده بودیم خانه خودمان تلفن را برداشته بود و به مامان دون زنگ می زد و می گفت: &lt;STRONG&gt;مامان دون زود بیاد&lt;/STRONG&gt; .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز اومده تلفن اسباب بازی اش را داده دست من و می گوید :&lt;STRONG&gt;بیا مامان دون فریده است .&lt;/STRONG&gt;بعد هم خودش با تلفن حرف زده و به من می گوید :&lt;STRONG&gt;با مامان دون فریده صحبت کردم .&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; height=18&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مامان می ترسم همین یک هفته ده روز هم نتوانه دوری اتان را تحمل کنه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفته خوابیده روی تخت خواب ما دمر البته .می گوید :&lt;STRONG&gt;من ماساژ می خواهم .&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; height=18&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته دستورات پسرم زود اجرا می شه  با روغن بچه خوب ماساژش دادم و کلی پسرم کیف کرد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داره برای خودش اهنگ می خواند :من و بابایی بهش می گوییم بلند بخوان ما هم بشنویم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پشتش را می کنه به ما و می گوید :&lt;STRONG&gt;نه می خواهم برای خودم بخوانم .&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قربانت که برای دل خودت می خوانی .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز یکباره برگشته به من می گوید :&lt;STRONG&gt;مامانا من را قورت نده .&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از بس روزی هزار بار بهش می گویم می خورمت ها .&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/25.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از بس چیزهای عجیب و غریب می دانه ما شاخ در می اوریم مثلا فرض کنید همه ماشین هایی که چراغ گردان دارند را می شناسه ماشین پلیس    ماشین حراست شهرک      ماشین شهرداری   و یا اتش نشانی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصلا با هم هیچ کدام را قاطی نمی کنه و ا زاون دست بچه هایی نیست که همه ماشین هایی که چراغ گردان دارند را به نام ماشین پلیس بشناسه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; دیشب بابادا موقع خواب داشت یک شوارک راحت خواب می پوشید که اصلا مدتها بود من هم ندیده بودمش و یادم هم نیامد که هدیه یا سوغاتی بوده یا خودمان خریدیم .از اون پارچه هایی که مثل پلنگی است و رنگش طیفی از رنگ سبز است از روشن تا تیره .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مارتیا تا دیده به بابا گفته : &lt;STRONG&gt;بابادا شمبادلباس اقای پلیس را پوشیدی ؟؟؟؟&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; height=18&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این جور لباس ها زیادبین نیروهای ایرانی رسم نیست شاید باشه اما انقد رزیاد که پسرک من هنوز به دوسالگی نرسیده بدانه .مادرم گاهی می گوید انگار یکبار دیگه زندگی کرده که اینهمه چیز بلده و اطلاعاتش قویه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 20:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ourbaby&amp;postid=164</comments>
<dc:creator>ourbaby</dc:creator>
<guid>http://ourbaby.blogfa.com/post-164.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>159:مارتیا و اغازی برای دوسالگی 3</title>
<link>http://ourbaby.blogfa.com/post-163.aspx</link>
<description>دو سال پیش درست سه روز قبل از تولدت نوشتم :وای چه حس خوبی است حس داشتن و بودن و لمس کردن و بوئیدن تو .
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا به جرات می گویم بهترین حس دنیا را وقتی دارم که اون انگشتای جادویی ات را روی صورتم می کشی .اون گوی های نرم نازکی که زیر انگشت های دست و پای تو هستند .لطیف ترین چیزی است که تا به حال حس کرده ام .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیدید بچه ها بعد ا به دنیا اومدن زیر لب بالایی اشان به اندازه یک عدس ورم می کنه و بعد پوسته می اندازه (به خاطر شیر خوردن )مارتیای مامان تا همین چند وقت پیش اون عدس  را روی لبش داشت  حالا دیگه خبری از اون عدس کوچولو روی لب بالایی پسرم نیست .&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا می رود توی اشپزخانه و از ظرف میوه برای من انگور می اورد و من را غرق در خوشحالی می کنه وقتی می بینم اینقدر بهم لطف داره و مهربان است .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا است که می فهمم دیگه نوزاد و نوپا نیست داره برای خودش مرد می شه بزرگ می شه .خدا کمکم کنه .خدا بهم کمک کنه هیچ رفتار غیر عقلانی از من سر نزنه تامبادا در اینده تبعاتش گریبان پسرم را بگیره .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا است که هر روز با دیدنش می فهمم چه مسئولیت عظیمی روی دوشم است و حالا است که می فهمم مادر خوب بودن چقدر سخت است و چقدر شیرین .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر بودن و پدر بودن کار سختی است برای اینکه مسئولیت بزرگی است که باید هر لحظه و هر لحظه از زندگی اون را فراموش نکنی اما شیرین است خیلی شیرین.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی می بینم اینقدر بزرگ شده اینقدر فهیم و دانا  تا این اندازه مهربان توی دلم قند اب می شود احساس می کنم  بزرگترین کار زندگی ام را در این دوسال انجام داده ام .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوشحالم از مادر بودن و از داشتنش خرسندم .زیر گوشش بارها زمزمه می کنم در طول روز :دوستت دارم .&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و خوشحالم بزرگترین کار زندگی ام مادر بودن است چرا ؟چون پسر من بخشی از اینده  است .امیدوارم اینده نیکویی باشه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چقدر خودخواه همش از خودم نوشتم .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 20:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ourbaby&amp;postid=163</comments>
<dc:creator>ourbaby</dc:creator>
<guid>http://ourbaby.blogfa.com/post-163.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>158:مارتیا و آغازی برای دوسالگی 4</title>
<link>http://ourbaby.blogfa.com/post-162.aspx</link>
<description>مارتیا مامان دون (مامان جون و یا همان دون دون قدیمی ) مهربانی دارد .از ابتدای بارداری تا حالا باما بوده است  همان وقت ها را می گویم که ثانیه ها را می شمردم  تا روزهای استراحتم بگذرد تا بلکه ۴ ماه بارداری را پشت سر بگذارم و این مامان دون مهربان بود که حتی لیوان اب و قرص را به دستم می داد .همقدم و همراه تا پایان  .گاه احساس می کنم مارتیا را بیش از من دوست دارد .و همیشه در همه لحظات یاور من بوده .احساس مادر خوب نبودن و به اندازه کافی ایده ال نبودن را بارها از من دور کرده است .پا به پای من شبهایی که مارتیا  تب داشته بیدار بوده است  .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و نه تنها  در این نزدیک سه سال که از ابتدای زندگی یک تکیه گاه مطمئن و یک حامی و یاور و مشاور صمیمی بوده است .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مامان بارها از حرف زدن با تو ارامش گرفته ام .بارها به صبر و صبوری و گذشت تو غبطه خورده ام .کاش می توانستم ذره ای ا زخوبیها و بزرگواری ات را در وجودم داشته باشم تا بلکه قدردان اندکی از زحمات تو باشم .می بینی مامان همانگونه که احساس می کنم تو مارتیا را از من بشتر دوست داری احساس میکنم مارتیا هم تو را بیش از من دوست دارد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سایه ات بر سر ما مستدام .&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 20:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ourbaby&amp;postid=162</comments>
<dc:creator>ourbaby</dc:creator>
<guid>http://ourbaby.blogfa.com/post-162.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>157:مارتیا و آغازی برای دوسالگی 5</title>
<link>http://ourbaby.blogfa.com/post-161.aspx</link>
<description>فقط ۵ روز تا دوسالگی ات باقی مانده است . .باور کردنی است تو همان کوچولویی بودی که روز اول به دنیا امدنت برای شیر خوردن من را به گریه انداختی .زنگ زدم به بابادا که رفته بود مادرش را برساند و داد زدم گریه کردم که شهرام چکار کنم شیر نمی خوره و مادرم هم کلی دست پاچه شده بود  . به خیال خودم کلی برنامه چیده بودم تا روز اول کلی شیر بخوری از زردی وحشت داشتم و حالا که می دیدم همش خوابیدی ترسیده بودم .ببخش مامانی اینقدر استرس داشتم اخه بار اولم بود مادر شده بودم و کلی هم عاشق بودم مدتها بود عشقت را با تمام وجود حس کرده بودم .  و چقدر زود همه چیز عوض شد از ساعت ۹ شب همان روز که شیر خوردن را شروع کردی برای ۲۲ ماه و ۲۱ روز دیگه خواب هم از سرت پرید . 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز برای خرید صبح رفته بودیم بیرون با مامانم دوباره یک خانم مسنی امد تو مغازه و مارتیا انگشتش را گرفت طرف خانم و گفت :ببین ننه پی زین را و من واقعا درمانده شده ام که چه بکنم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فکر کنم ا ون کفش عصبانیت خانمها اخرش روی سر مامان بیچاره فرود می اید .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از ظهر هم رفته بودیم بیرون با بابادا و مامان جون صاحب مغازه یک اقای مسنی بود رفته پیش اقاهه و بهش می گه من ننه پی زینم و تو اقا پیرمرد و اون اقاهه هم نیم ساعت غش کرده بود از خنده &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما توی خانه امان داستان های زیادی داریم .قصه اقای همسایه  قصه خیابان  و ...حتی قصه نی نی مارتیا .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصولا هر چیزی که مورد توجهش قرار می گیره باید ما درباره اش قصه بگوییم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاهی هم  می گوید باید در مورد ساختمان با هم حرف بزنیم .الان که ساعت ۱۲ شب است داره با پدرش بازی می کنه و جرثقیل شده و به بابایی  می گه بیا من را نصب کن &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته الان هم کرم برداشته داره می مالد به صورتش .می گویم بسه مامان دیگه چقدر کرم می زنی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مارتیا :دارم یک  عالمه می زنم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دارم مارتیا را قلقلک می کنم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با خنده و در حالتی که انگار واقعا از خنده عاجز شده می گوید :قلقلکم نکن  خنده ام می گیره .&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و اما دو تا راهنمایی می خواهم :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باید بگم هر کاری می کنم  یک الگوی منظم خواب بگیره فقط مدتی دوام داره و دوباره به هم می خوره .نمی دانم خودش هر جور که دوست داشته باشه یک مدت ۸.۵ یا ۹ شب یک مدت ۱۰ یک مدت ۱۲ و همه اینها چند ماهی است و بعد دوباره عوض می شه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر کسی راه حل قطعی سراغ داره ممنون می شوم راهنمایی کند .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و یکی دیگر از مشکلاتی که با مارتیا داریم اینه که به هیچ عنوان شب ها پتو یا لحاف رویش نمی اندازد و اگه تا صبح ۱۰۰ بار بیدار بشویم و رویش را بکشیم به دقیقه نمی رسه که دوباره رویش را پس کرده و اصلا خوابش را به هم می زنه باید چکا رکنم تا عادت کنه به هر حال در زمستان باید چیزی رویش بکشه یا نه ؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 20:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ourbaby&amp;postid=161</comments>
<dc:creator>ourbaby</dc:creator>
<guid>http://ourbaby.blogfa.com/post-161.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>156:مارتیا و آغازی برای دوسالگی 6</title>
<link>http://ourbaby.blogfa.com/post-160.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;باورم هم نمي شه من اونهمه سردرد هاي سخت را تو دوران بارداري چطوري تحمل كردم .حالا به نظرم غیر ممکن است .ولی اتفاق افتاد به خاطر عشق نه هر عشقی! عشق مادری .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سردردهايي كه حالا با وجود از شير گرفتن تو و مصرف مسكن هاي قوي بازهم شدت دارند .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مجاز به مصرف يكسري مسكن در دوران بارداري بودم اما حتي اونها را هم مصرف نكردم .تا مبادا گزندي به تو برسه .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و حالا امشب دسترنج همه سختي ها را به من دادي بهت گفتم مامان جان سرم در بوس شده مي شه خودت براي خودت كتاب بخواني تا خوابت ببره  وتو بهترينم  : باورم هم نمی شد كه راحت بدون قصه بخوابي و دركم كني .&lt;/P&gt;ممنون گلم.دوستت دارم انقد رکه حتی خودم هم باورم نمی شه . </description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 20:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ourbaby&amp;postid=160</comments>
<dc:creator>ourbaby</dc:creator>
<guid>http://ourbaby.blogfa.com/post-160.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
